ناصر خسرو
16
وجه دين ( فارسى )
قُلُوبِكُمْ هميگويد عربيان گفتند ما مؤمنان گشتيم تو بگو اى محمّد مؤمن نشائيد بلكه گوئيد ما مسلمان شديم و در نيامد ايمان در دلهاى شما ، پس درست گشت كه ايمان نه اين است كه تو همين گوئى . آنگاه گويمش تو از مسلمانى چه مىپرستى تا گويد خداى را مىپرستم آنگاه گويمش كه ديدهء اين خداى را كه مىپرستى تا گويد خداى ديدنى نيست و او را حدّ و صفت نيست پس گويمش كسى را كه نديدى و حدّ [ و ] صفتش نيست پس او را چگونه شناختى تا مر او را مىپرستى تا گويد بقول رسول صلى الله علّيه و آله و سلّم بشناختم كه او فرستادهء خداى بود گويمش اين رسول كه آمد تو ديدى ناچار گويد كه نديدم پس گويمش چگونه بىرسول خداى را شناختى تا مىپرستى تا گويد خبر به من رسيد از زبانهاى دانايان « 1 » به يكديگر از گفتار رسول عليه السّلام پس گويم كه اين دانايان كه خبر دادهاند از رسول عليه السّلام به همديگر موافق بودند اندر دين يا مخالفند نتواند گفتن كه همه امت موافقاند كه چندين خلاف اندر ميان امت هست پس گوئيم قول گروهى كه ايشان مر يكديگر را مخالف باشند چگونه راست باشد از بهر آنكه چون دانستى كه ايشان مخالف يكديگرند اگر گوئى همه راست گفتند همه را دروغ زن داشته باشى از بهر آنكه چون دو تن مر يكديگر را خلاف كنند اگر هر دو [ را ] راست گوى خوانى هر دو بقول يكديگر دروغ زن باشند و هيچكس ازين فصل بيرون نتواند شدن بحجّت . و نيز پرسيمش كه روا باشد كه خداى بهمهء خلق رسول فرستاد
--> ( 1 ) نخ : زبانهاى معمر دانايان . ولى مثل اينست كه بعد كلمهء « معمر » را زده است و چون اصلا هم زيادى بود از متن طى كرديم .