عبد الجليل قزوينى رازى
578
نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )
امّا عجبست كه بناى مذهب خود فراموش كرده است كه هرسال خبرى بتازگى برآيد كه بفلان بقعه زاهدى پديد آمده است مجبّران قحّ « 1 » از ولايات به زيارت آن مغ « 2 » ميشوند يا بكوه سندلان « 3 » باشد يا بصومعهء چرا « 4 » يا باردبيل ، چون برسند ازين « 5 » گاو ريشى را بينند درين غارى ، سبلت دراز شده پيش كنار « 6 » تا سر زانو ، آب بر خويشتن به حرام كرده ، سنگلها از بن درآويخته « 7 » از نماز و روزه بگريخته ، زبان ببسته ، در
--> ( 1 ) - ع ن : « مخ » م : « مسخ » ب : « مح » ح : « جهال » د : « محال » در برهان گفته : « مخّ بضمّ اوّل در عربى بمعنى مغز استخوان و دماغ و خالص هرچيز باشد » با وجود اينكه لفظ دو نسخهء ع ن « مخ » است گمان قريب بيقين كه در عربى از آن به « ظنّ متاخم بعلم » تعبير ميكنند آنست كه اين كلمه « قحّ » باشد در غياث اللغات گفته : « قحّ بالضمّ و تشديد بمعنى ساده و خالص و درشت و جفاكار ( از منتخب ) » و در منتهى الارب گفته : « قحّ بالضمّ بىآميغ از زفتى و جوانمردى و ساده و بىآميغ از هرچيزى يقال : رجل قحّ و عربىّ قحّ ، و أعراب أقحاح ، و عبد قحّ أى محض خالص ، و درشت و بدخوى از مردم و جز آن ، و خربزهء پرمغز و نارسيده » و ميتواند بود كه مصنف ( ره ) نظر بتقارب « مخ » با « مغ » كه در فقرهء آينده ياد شده است « مخ » را در اينجا آورده باشد و تعبير بآنرا بر تعبير بلفظ « قح » ترجيح داده باشد و اللّه العالم بحقيقة الحال . ( 2 ) - در برهان گفته : « مغ بضم اوّل آتشپرست را گويند » . ( 3 ) - ح د : « سبلان » . ( 4 ) - م ب ن : « حرا » ح د : « بصومعهء شروان » و به نظر ميآيد كه مراد « صومعهسرا » باشد كه اكنون هست و از توابع فومن و رشت مىباشد ليكن صحت اين احتمال مبتنى بر آنست كه « صومعهسرا » زمان تأليف كتاب نقض موجود بوده و به همين اسم ناميده شده باشد و اين معنى بايد تحقيق شود و در جلد دوم جغرافياى رزمآرا ( ص 180 ) گفته : « صومعهسرا نام يكى از بخشهاى شهرستان فومن ، همچنين نام شهر كوچك مركز بخش است » آنگاه بتفصيل بذكر خصوصيات آن پرداخته است هر كه طالب باشد مراجعه كند . ( 5 ) - براى تحقيق دربارهء « ازين » رجوع شود بتعليقهء 207 . ( 6 ) - « پيش كنار » را در كتب لغت ياد نكردهاند و بقرينهء مقام برميآيد كه مراد موهاى اطراف صورت است كه از بس دراز شده تا بسر زانو رسيده است . ( 7 ) - م : « سنكلها » ب : « سنكلهائى » و در هردو : « از تن درآويخته » ن : « سنكبا از بن درآويخته » و در حاشيه نسخه بدل « سنكبا » را به صورت : « سنكلبا » نوشته است ح د : « و شكلها از برآويخته » و شايد « سنكلها » بمعنى « نگلها » باشد در برهان قاطع گفته : « زنگل بفتح اوّل و ضمّ گاف فارسى و سكون ثانى و لام زنگ و دراى و جلاجل و زنگوله را گويند » و اين معنى با از تن درآويختن مناسبت دارد و شايد اين امر از علامات دراويش و مرتاضين آن زمان بوده است و زنگله بر كلاه دوختن و زنگله در پاى داشتن در اشعار آمده و اوّلى از اسباب مسخرگى معرّفى شده هركه طالب باشد ببهار عجم و آنندراج و نظاير آنها مراجعه كند و محتمل است كه مراد آن باشد كه در نتيجهء زايل نكردن موى تن و طهارت نگرفتن بقاياى نجاست چسبيده بموها بتدريج متحجر شده است و شايد در بعضى -