عبد الجليل قزوينى رازى

536

نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )

بردند شب معراج بر ساق عرش نوشته ديدم كه : محمّد دوست و برگزيدهء منست از خلق من ، مؤيّد گردانيدم او را بعلى . خواجهء ناصبى مىبايد كه بداند كه اين نه علىّ بن اميّه است و نه علىّ بن بكرست ؛ علىّ مرتضى است پس نامش ازينجا سابق گويند شيعت نه در وجود و ولادت . امّا خواجه چنان كه در اسلام و امامت جماعتى را بىحجّت خواهد كه بر وى سبقت نهد اينجا نيز مىخواهد كه در اجراء نام دگرى را بر وى سابق گرداند خود نداند كه سابق اوست رسما و اسما و جسما و قدما و علما و ايمانا و اسلاما ؛ پس شيعت چون گويند كه : اين نام اوّل او را بود حوالت بدان حالت كنند خواجه مجبّر را حوالت بانساب عربست ؛ حوالت شيعت بعرش خدا و بنقش جنّة العلاست « 1 » تا بدين حجّت لال باشد و آن شبهت محال باشد كه شبهتى است كه ناصبيان بعداوت على واخود ها نهند « 2 » و از خربطى باورشان كنند « 3 » . امّا آنچه گفته است كه : « اشتقاق نام على از نام خداست » اگر كور و كر نيست و از لغت اندكى مايه بهره دارد و يا شنيده است از كسى كه قرآن خوانده و اسامى حسناى خداى ديده است « 4 » داند كه خداى را يك نام « على » است و قرآن برين « 5 » معنى گواه است تا انكار اين اشتقاق نكند ، و گر شبهت ازينجاست كه جبرئيل ببو طالب نيامد او چه دانست كه اين نام اختيار كرد ؟ اوّلا اتّفاقست كه نام محمّد خداى تعالى اختيار كرده است و پيش از محمّد اين نام نبود و بر اصل خواجهء انتقالى عبد اللّه هم كافر است و جبرئيل به دو نيامد پس اين نام عبد اللّه و عبد المطّلب و بو طالب چگونه اختيار كردند ! ؟ آخر اگر قرآن داند بايد كه پدر و جدّ و عمّ مصطفى را كه خير خلق اللّه

--> ( 1 ) - ح د : « جنة المأوى است » . ( 2 ) - م : « خود نهند » ب : « واخود نهند » ح د : « با خود نهند » . ( 3 ) - م ب : « و آخر بطى باورشان كند » ، و از عبارت متن برمىآيد كه مصنف ( ره ) در اينجا نيز مطابق سيرهء جاريهء خود در سراسر كتاب به عين عبارت معترض يا مرادف و مشابه آن جواب وى را داده است چنان كه او گفته بود : « و اين هم از آن دروغهاست كه رافضيان وا خودها نهند و از خربطى باورشان كنند » و شايد كه كلمهء « احمقى » در گذشته كه در نسخهء ع محو شده است محرف و مصحف « خربطى » مىباشد . ( 4 ) - ح د : « اگر كور و كر نهء و از لغت اندك مايه بهره دارى يا كسى كه قرآن خواند و اسامى حسن [ د : « حسنى » ] خداى شنيده باشد » . ( 5 ) - ح د : « بدين » .