عبد الجليل قزوينى رازى
340
نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )
بكشتندى شهيد بودندى چنان كه زكريّا را كه در درختش بريدند ، و جرجيس را كه بدان زارى عذاب مىكردند ، و يحيى را كه بدان « 1 » خوارى بكشتند و هيچكس ازين معصومان حق را نپوشيدند « 2 » » . اما جواب اين فصل چون بانصاف فهم كنند همهء فوايد ازو حاصل شود و همهء شبهتها زايل گردد ان شاء اللّه ، امّا آنچه رضا عليه السّلام با مأمون سازگارى كرد و خط نوشت و عهد بست قصّه فراموش نبايست كردن تا شبهت حاصل نيامدى ، اوّلا مأمون او را بخواند و گفت : « 3 » اين حقّ تراست و من ردّ خواهم كردن و تو اولىترى بدين كار بقرابت و علم و عصمت ، چنان كه معروف است از گفت و خطّ او ، پس اگر رضا عليه السّلام بلفظى نيكو تواضعى كند تا با حقّ خود رسد ؛ از عرف و عقل دور نباشد و از اصل و فضل و عقل او بديع نباشد . و آنچه رضا عليه السّلام او را امير المؤمنين خوانده است نقصانى نكند درجهء رضا را نمىبينى كه بارى تعالى در قرآن بتان را خدا و إله ميخواند چنان كه در آخر « 4 » قد أفلح گفت : [ وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ ؛ الاية « 5 » و در جاى ديگر گفت : ] الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ « 6 » اگر خداى روا باشد كه بتان را إله خواند ، رضا را روا باشد كه مأمون را امير المؤمنين خواند و نقصان امامت او نباشد ، و امير المؤمنين آن باشد كه باشد نه آنكه خوانندش ، و خداى آن باشد كه باشد نه آنكه خوانندش ، تا بر يكديگر « 7 » قياس مىكند تا شبهت زايل شود ، و همچنين حكايت مىكند از يوسف پيغمبر عليه السّلام كه در آن زندان كافران را بخداى ميخواند بدين لفظ كه : يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ « 8 » معنى آنست كه خدايان پراكنده بهتراند يا آن خداوند كه يكى است ؟ چه مىگويد خواجهء انتقالى درين كلمه ؟ يوسف عليه السّلام آنها را كه خدائى را نشايند
--> ( 1 ) - ع : « بدين » . ( 2 ) - ث ب م : « حق را نپوشانيدند » ح : « باز نپوشيدند » . ( 3 ) - ع : « گويد » . ( 4 ) - در نسخهها : « اول » . ( 5 ) - از آيهء 117 سورهء مباركهء مؤمنون است كه ماقبل آخرين آيهء آن سوره مىباشد . ( 6 ) - صدر آيهء 96 سورهء مباركهء حجر . ( 7 ) - ح د : « با يكديگر » . ( 8 ) - آيهء 39 سورهء مباركهء يوسف .