عبد الجليل قزوينى رازى

321

نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )

در ابلاغ حجّت بمعجز برابر باشد ؟ ! تا اين شبهت در نحر مجبّرش بماند ، و عمر خود قدمى « 1 » دارد . عجبتر اين است كه مذهب همهء مجبّران چنانست و در كتب اصحابانشان « 2 » مكتوب است و بر سر كرسى خود به ظاهر لاف زنند كه : بو بكر طاهران « 3 » بيك عيد هم بمنى « 4 » نماز كرده است و هم بأبهر با آنكه يك جسم در دو مكان در يك وقت محال است بنزديك همهء عقلا ، و گويد : اخى له « 5 » همدانى افروشهء « 6 » گرم در ميان بست بهمدان ، به عرفات بازكرد دهانش مىسوخت از گرميى كه بود ، و مانند اين ترّهات « 7 » كه همه كرامات اوليا خوانند ، و معجز از اين بليغتر چگونه باشد ؟ ! و حرمت بدين عظمت كه را باشد ؟ ! . پس اگر شيعه گويند : چون امامى بجماعتى از اهل شرك و ضلالت رسد و دعوى امامت كند و ايشان بر آن انكار كنند بارى تعالى از براى نصرت شريعت محمّدى را « 8 » بر دست وى حجّتى ظاهر گرداند براى ردع « 9 » منكران شريعت و تقويت اسلام

--> ( 1 ) - قدم بمعنى مقام و منزلت است در اينجا ؛ در أقرب الموارد گفته : « القدم ( بفتحتين ) السابقة فى الامر خيرا كان أم شرا يقال : لفلان فى كذا قدم صدق أو قدم سوء » . ( 2 ) - « اصحابان » جمع الجمع است و اين استعمال در قديم معمول بوده است . ( 3 ) - براى شرح حال ابو بكر طاهران رجوع شود بتعليقهء 133 . ( 4 ) - « منى » بر وزن الى كه آخر آن به صورت ياء نوشته مىشود جائى است در مكهء معظمه كه حاجيان در آنجا قربانى كنند . ( 5 ) - ترجمهء حال اين شخص درست معلوم نشد و در تعليقات چاپ اول سخنانى گفته‌ايم . ( 6 ) - در برهان گفته : « افروشه بفتح اول و شين نقطه‌دار نام حلوائى است و آن چنان باشد كه آرد و روغن را با هم بياميزند و بدست بمالند تا دانه دانه گردد آنگاه در پاتيلى كنند و عسل در آن ريزند و بر بالاى آتش نهند تا نيك بپزد و سخت شود . و بعضى گويند : نان خورشى است در گيلان و آن‌چنان باشد كه زردهء تخم - مرغ را در شير خام ريزند و نيك بر هم زنند و بر بالاى آتش نهند تا شير مانند دلمه بسته شود و بعد از آن شيرينى داخل آن سازند و نان را تريد كنند يا خشكه‌پز او در آن ريزند و با قاشق خورند . و حلواى گندم دليده شده و لوزينه را نيز افروشه گويند » . ( 7 ) - ث م بعلاوهء « و مهملات » . ( 8 ) - « را » براى تأكيد تعليل مستفاد از كلمهء « براى » است كه در قديم بسيار مستعمل بوده است مانند « از بهر اين را » و « از جهت آن را » چنان كه در تعليقهء 13 . ياد شده است . ( 9 ) - در نسخ : « برداعى » و بطور قطع محرف « بردع » يا « براى ردع » است كه براى متن اختيار كرديم و ردع در عربى بمعنى منع است و جلوگيرى و دفع ، در منتهى الارب گفته : « ردعه عنه - ردعا بازداشت او را وردّ كرد و بازايستانيد از چيزى » .