عبد الجليل قزوينى رازى

267

نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )

قصيده‌اى اداست بىگمان شد كه در حقّ اين مصنّف و قائلان اين معنى رواست : همه نپذيرى « 1 » چون زال نبى باشد مرد * زود بخروشى و گوئى نه صوابست خطاست بىگمان گفتن تو بازنمايد كه ترا * بدل اندر غضب و دشمنى آل عباست آنگه گفته است : « و هم او مىگويد : وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ « 2 » ؛ ما تمكين دهيم ايشان را يعنى بوقت خروج قائم شيعت را تا جهاندارى كنند و قائم پادشاهى كند و نرى فرعون و هامان و جنودهما يعنى بو بكر و عمر را ميگويد ، و دليل بر اينكه در اينجا بو بكر و عمر را مىگويد آنست كه چون عثمان را بكشتند على خطبه‌اى ميكرد در ميانهء آن خطبه گفت : ألا قد أهلك اللّه فرعون و هامان و خسف بقارون ، خداى فرعون و هامان را هلاك برآورد اكنون قارون را يعنى عثمان را فرو برد به زمين ، و اين سخن را اندر آن روز « 3 » بو ذر دانست و سلمان و مقداد و عمّار » . اما جواب اين فصل اگرچه بر سبيل حكايت نوشته آمد از قول مصنّف است كه بسى توبه و استغفار ببايد كردن از گفتن و نوشتن چنين الفاظ . امّا آنچه انكار كرده است بر خروج قائم بايد كه تواريخ ببيند از اصحاب الحديث كه از امّت محمّد هركس كه نزول عيسى را مقرّ است خروج مهدى را منكر نيست و آن جمهور اصحاب شافعىاند خلفا عن سلف ، و شيعت هردو را مقرّاند ، و اصحاب بو حنيفه بهرى هردو را منكراند ، اين مذهبى نو است كه خواجهء نوسنّى درين كتاب در مواضع بنزول عيسى اقرار كرده است و خروج مهدى را انكار كرده است تا نه شافعى باشد و نه حنيفى « 4 » و نه شيعى ، پس شيعت اين تمكين را حوالت كنند بوقت خروج مهدى و نزول عيسى از آسمان ، و خواجه از قرآن ميخواند كه : أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ « 5 » ، و برو اميدارد « 6 » و خروج دجّال جايز

--> ( 1 ) - م ح : « هيچ نپذيرى » ث : « چو نپذيرى » . ( 2 ) - صدر آيهء 6 سورهء مباركهء قصص . ( 3 ) - ع ث : « و اندرين سخن آن روز » . ( 4 ) - ث م ب ح د : « حنفى » ( 5 ) - از آيهء 82 سورهء مباركهء نمل . ( 6 ) - ح د : ندارند .