عبد الجليل قزوينى رازى
136
نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )
لَحافِظُونَ « 1 » معنى آنست كه ما فروفرستاديم قرآن را و ما نگاهدارندهء قرآنيم ، پس عايشه جاهل باشد ، و محمّد غافل ، و حق تعالى دروغزن ؛ نعوذ باللّه من هذا المقال . امّا آنچه گفته است : « تا قائم بنيايد درست نشود » . پس طرفهتر و دروغتر و بهتانتر است بدان دليل كه به چند موضع درين كتاب اشاره كرده است كه : « رافضيان بعد از مصطفى دوازده امام گويند و همه را معصوم دانند » و جائى گفته است كه « على بزرگتر امامى است بنزديك رافضيان » پس اگر على زعمه بعضى ازين كلام بز عايشه بخورده بودى امير المؤمنين على عليه السّلام املا كردى تا بحسن عسكرى عليه السّلام مختلّ و ناقصّ نماندى ؛ تا قائم بيامدى و املا كردى ، و هرعاقل كه نظر كند درين فصل ، غايت بهتان و دروغ گفت « 2 » اين مصنّف بداند . و حديث تقيّه و باطنيى كه بهم ماننده كرده است بايستى كه بدانسته بودى كه باطنى كدام باشد و متّقى كدام ؛ كه باطنيى مذهب حسن صبّاح است و بيان كرده شد كه آن ملعون چه مذهب داشته بود باوّل تا مگر بحبّ النّشوء « 3 » متّقى را باطنى نخواندى و آن چنانست كه اين ملاعين گويند : نماز باطن روى را بالموت و مصر آوردن است و مولانا را و سيّدنا را خدمت كردن ، و نماز ظاهر اين حركات و سكنات بر وجه [ كردن « 4 » ] است كه آن را « رياضة الجسد و عادة البلد و رعاية الأهل - و الولد » « 5 » خوانند نماز ملحدان و مزاد كه و دهريّه و فلاسفه و اباحتيّه « 6 » اينست ، و روزهء باطن گويند : سرّ معلّم نگاه داشتن است ؛ و روزهء ظاهر امساك است از طعام و شراب و غير آن ، و شرح هريك بدادمى امّا خواجه مصنّف خود بهتر داند
--> ( 1 ) - آيهء 9 سورهء مباركهء حجر . ( 2 ) - « گفت » بمعنى گفته شده است چنان كه در قول فردوسى : « درست اين سخن گفت پيغمبر است » . ( 3 ) - ح : « تا مگر بحب السر » د : « تا مگر سحت السر » م : « تا تحت السر » ب ( جاى كلمات را خالى گذاشته ) ث : « تا بكر بحبّ الغشو » و علّامهء قزوينى ( ره ) در زير عبارت « سحب السر » نوشته : « كذا ؟ ؟ ؟ » و در سابق نظير اين تعبير گذشت رجوع شود بص 6 و تعليقهء 6 . ( 4 ) - « كردن » فقط در سه نسخهء م ح د است . ( 5 ) - ابو الفتوح ( ره ) در تفسير : « و لا يأتون الصلاة الاوهم كسالى » آن را چنين نقل كرده است ( ج 2 ؛ ص 598 ) : « عادة البلد و رياضة الجسد و حماية الأهل و الولد » . ( 6 ) - ح د : « اباحتيان » .