السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث

75

مقدمه نقض و تعليقات آن

اردشير بن اردشير و يمغه امير سلاح و امير آخور و امير شكار و اسد الدوله قراسنقر را با جمال حسن قزوينى و سيدى تا بدولاب رى فرستاد قضا را پيشين روز عماد وزان رى از اين حال خبر يافته بود ، پيش آن كوتوال شد گفت : شنيدم قلعه بپادشاه رافضى ميدهى « 1 » و تو مرديى قزوينى ؛ ميخواهى كه ما و شما همه ذليل رافضيان شويم و روز قيامت با خداى و رسول و صحابه چه خواهى گفت مرا ( بگوى ) ؟ گفت : چه كنم كه سيدى مرا بخداى و رسول و طلاق سوگند داده است بعد از اين چه توانم كرد ، از دين چگونه برگردم ؟ ! روا نشايد داشت ، عماد و زان گفت : اين همه محال است و سخنى عاميانه ، من ترا خطى بدهم كه روز قيامت اين جمله سوگند در گردن من است و مكافات با من و بر اين موجب پيش قزوينى سوگندها بطلاق ياد كرد ، بامداد كه سيدى عز الدين و جمال حسن بپايان قلعه شدند كوتوال را آوازه داده بر لب حصار آمد و سيدى را گفت : از آن انديشه برگرديم و بر آن پشيمانى خورده ، گفت : آخر اى نامسلمان به سوگند بطلاق و نذر خوردى و كردى ؟ گفت : آن جمله عماد وزان به گردن خويش گرفته است و مرا خط داده ، مدتى آنجا بايستادند بلم و كيف تا كوتوال بازگرديد و با پس شد و ايشان نوميد با لشكرگاه و در همان لحظه كوچ كرده بافلول رسيده و عماد وزان حشر گرد كرد ( تا آخر كلام او ) » . مقصود از عماد وزان عماد الدين ابو عبد اللّه محمد وزان است كه رئيس شافعيان بوده ؛ ابن الفوطى در تلخيص مجمع الآداب فى معجم الالقاب در حق او چنين گفته : « عماد الدين ابو عبد اللّه محمد بن عبد الكريم بن احمد بن طاهر الوزان الرازى الرئيس ؛ قرأت بخطه ؛ قال امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام لعبد اللّه بن جعفر : أ لا أعلمك كلمتين ما علمتهما الحسن و الحسين ؟ - فقال : بلى ، قال : اذا سألت اللّه حاجة فأحببت ان تنجح فقل : لا إله الا اللّه وحده لا شريك له الحليم الكريم لا إله الا اللّه وحده لا شريك له العلى العظيم ، ثم اذكر حاجتك » . رافعى در تدوين ( ص 90 نسخهء اسكندريه ) بتفصيل ترجمهء حال او پرداخته و وفات او را نيز بسال پانصد و نود و هشت ضبط كرده است و سبكى و غير او نيز بترجمهء او پرداخته‌اند هر كه طالب باشد مراجعه كند و مراد از عز الدين مرتضى نقيب سادات عز الدين يحيى پسر شرف الدين محمد است كه زعيم شيعيان رى و حوالى آن بوده است و دامنهء اين نزاعها منتهى به آن شد كه عز الدين يحيى از دار الخلافه استمداد نمود خليفهء وقت ( ناصر لدين اللّه ) نيز وزير خود مؤيد الدين ابن القصاب را در نتيجهء اين استمداد برى فرستاد و شيعيان رى نيز بدستور عز الدين يحيى دروازه‌ها را باز كرده و لشكر بغداد را وارد شهر كردند و امر منتهى به آن شد كه خوارزميان مغلوب شدند ليكن بعد از چند ماه خوارزميان برگشته و مؤيد الدين وزير نيز در اثر كسالت در گذشت و عز الدين يحيى كشته شد و اين قضيه در حدود پانصد و نود هجرى قمرى بوده است ( براى تحقيق و تفصيل اين مطلب و ترجمهء عز الدين يحيى رجوع شود بتعليقات ديوان قوامى ص 212 - 234 ) .

--> ( 1 ) در اصل : « ميدهد » .