عبد الرزاق اللاهيجي
74
گوهر مراد ( فارسى )
ميان جسم مشهور كه قسم جوهر است و ميان اين قسم از مقدار ، و تميّز لفظى ميان اين هر دو معنى آن بود كه اين را جسم تعليمى گويند و آن را جسم طبيعى . پس جسم طبيعى جوهرى است معروض جسم تعليمى و جسم تعليمى عرضى است عارض جسم طبيعى . و اگر مجموع دو بعد جسم را با هم تنها بدون بعد سوم ملاحظه كنند ، مثلا طول و عرض را با هم بدون عمق منظور دارند و عمق را معدوم و منتفى شمارند ، آن مجموع دو بعد با هم را سطح خوانند . و اگر يك بعد را تنها ملاحظه كنند و دو بعد ديگر را منتفى فرض كنند آن را خط خوانند . پس خط طرف و كناره و منتهاى سطح باشد ، و سطح طرف و كناره و منتهاى جسم تعليمى ، و جسم تعليمى مجموع مقدار جسم طبيعى . و بعد واحد خطى هرگاه متناهى باشد طرف و نهايت آن را نقطه خوانند ، پس نقطه لا محاله از جنس مقدار نباشد و قابل قسمت نبود با آنكه قابل اشاره حسّى بود . و نقطه شريك بود با جزء لا يتجزى در عدم قبول انقسام و ممتاز بود در عرضيّت و عدم استقلال در وجود و به سبب همين است كه نقطه موجود مىتواند بود و دليلى كه دلالت بر بطلان جزء لا يتجزى كند دلالت بر بطلان او نكند . و اما كيف عرضى است كه نه قابل قسمت باشد و نه نسبت ، چون سفيدى و سياهى و حرارت و برودت و سبكى و سنگينى و امثال آن . و از جملهء كيف ، هر چه مختص به ذوات انفس باشد از انسان و حيوان ، آنها را كيفيّات نفسانيّه خوانند ، چون علم و قدرت و اراده و امثال آن ؛ و هر چه به يكى از حواس پنجگانه ادراك توان كرد كيفيّات محسوسه خوانند ، چون الوان و روايح و طعوم و امثال آن ؛ و اقسام ديگر نيز اعتبار شده . و اما عرض اضافى عرضى است كه در مفهومش نسبت به غير معتبر باشد . پس اگر آن غير زمان باشد آن را متى خوانند ، يعنى كى بودن و مفهومش نسبت جسم است به زمان ؛ و اگر مكان باشد اين خوانند ، يعنى كجا بودن