عبد الرزاق اللاهيجي
54
گوهر مراد ( فارسى )
و دليل بر اينكه صورت اشياء در ذهن حاصل داخل مىشود آن است كه چيزهايى كه از ما غايب و دور باشند ، ما در نفس خويشتن آنها را مشاهده كنيم و حال آنكه عين آن اشيا در نفس ما داخل نشوند ، پس چيزى از آنها كه موافق آنها باشد در ما حاصل باشد . و دليل بر اينكه صورت اشيا به حقيقت در ذهن حاصل مىشود نه تنها به حسب ظاهر آن است كه اگر حقيقت اشيا در ذهن حاصل نشدى بايستى كه ممكن نشدى كنه و حقيقت هيچ چيز معلوم كردن و حال آنكه كنه و حقيقت بعضى اشياء به يقين معلوم ما هست . مثلا ما را يقين حاصل است كه حقيقت گرمى و سردى و روشنى و تاريكى و امثال آنها همين است كه معلوم ماست و غير آن احتمال ندارد و هر كه در اين امور شك نمايد قابل تخاطب نباشد . اين بود بيان مفهوم مشترك از الفاظ مذكوره . اما معنى مختصّ به هر يك آن است كه گاه باشد كه شناخت و معرفت گويند و دانستن چيزى بسيط كه اصلا مركب نباشد خواهند و دانستن و علم گويند و دانستن مركّبات خواهند ، و به اين اطلاق خداشناسى را شناخت و معرفت گويند و دانش و علم اطلاق نكنند . و گاه باشد كه چون چيزى معلوم شده باشد و فراموش شده و بار دوّم معلوم شده ، اين معلوم شدن بار دوّم را شناخت و معرفت گويند و علم و دانش را اعمّ از اين اطلاق كنند ، و به اين معنى است كه خداى تعالى را عالم گويند و عارف نگويند . امّا معنى مختص به ادراك آن است كه گاه باشد ادراك گويند و دانستن جزئيات و محسوسات را خواهند و در مقابل اين ، دانستن كليّات و مجردات را علم و نطق و عقل خوانند ؛ و به اين اطلاق است كه حيوانات غير انسان را مدرك خوانند و ادراك در آنها استعمال كنند ، اما عالم و عاقل و ناطق نگويند ، و فرق ميان علم و ميان عقل و نطق آن است كه علم را به معنى اعم اطلاق كنند ،