عبد الرزاق اللاهيجي

291

گوهر مراد ( فارسى )

صادر شود از او ، بايد كه ماهيّت بسيطه باشد به حسب خارج و بايد كه محتاج نباشد وجود او يا تقوّم او به وجود معلولى ديگر ، و الّا آن معلول ديگر صادر اوّل بوده باشد لوجوب تقدم المحتاج اليه على المحتاج . و اين چنين معلولى در ميان معلولات ممكنه ، جوهر عقلى تواند بود و بس ؛ چه عرض مطلقا محتاج است در تقوّم به جوهر و از انواع جوهريّه ، جسم مركب خارجى است از مادّه و صورت ، و صورت محتاج است در تعيّن به مادّه ، و مادّه محتاج است در قوام به صورت ؛ و نفس ، محتاج است در فيضان و حدوث به استعداد بدن ، يا استعداد « 1 » ذاتى فطرى مانند نفوس فلكيّه و يا استعداد تجدّدى مانند نفوس بشريّه ، پس هيچ كدام از مقولات عرضيّه و انواع جوهريّه ، صادر اوّل نتواند بود ؛ مگر جوهر عقلى . پس لا بد است كه صادر اوّل جوهر عقلى باشد و چون عقل اوّل صادر شد كثرت پيدا شود بر سبيل لزوم بالعرض « 2 » ؛ نه به طريق صدور بالذّات . و بيان حصول كثرت آن است كه عقل اوّل را لا محاله هويت مخصوصه‌اى « 3 » است كه از او گاهى تعبير به وجود خاص كنند . و صادر اوّل بالحقيقه اوست . و لازم افتد او را لا محاله ماهيّت كليّه و ثابت شود مر ماهيّت را قياس به وجود امكان ، و مر وجود را قياس به علّت وجوب بالغير ، و چون آن هويّت مخصوص مجرّدى است قائم به ذات ، ثابت شود مر او را تعقّل ذات خود ، و تعقّل علّت خود . پس حاصل شود شش امر ، كه دو از آن مقوّم « 4 » ذات اويند كه وجود باشد و ماهيّت - و اين هر دو به حسب خارج متحدند و به حسب ذهن متغاير - و دو امر ديگر ، حال اوست قياس به ذات خود ؛ و آن امكان است و تعقّل ذات خود . و دو امر ديگر از آن امور ستّه حال اوست قياس به علّت

--> ( 1 ) ب : استبعادى فطرى . ( 2 ) ج : بالعروض . ( 3 ) ب : مخصوصه . ( 4 ) الف ، ج : امور .