عبد الرزاق اللاهيجي

287

گوهر مراد ( فارسى )

كه امرى است اعتبارى ، عقلى ، نتواند بود چه اين مفهوم ذهنى را قيامى نيست در خارج به ماهيات ؛ بلكه موجوديت هر شيء بودن اوست به حيثيتى كه منشأ انتزاع مفهوم وجود تواند شد . و هيچ حقيقتى منشأ انتزاع وجود به نفس « 1 » ذات خود نتواند شد مگر حقيقت واجب الوجود ، و ساير حقايق منشأ انتزاع وجود نشوند « 2 » مگر به سبب انتساب و ارتباط خاصى به حقيقت واجب الوجود ، پس حقيقت وجود اعنى ما به الموجوديّه ، در همهء موجودات يكى باشد و آن حقيقت « 3 » واجب الوجود است . و بنابراين توجيه حقيقت وجود واحد باشد و حقايق موجودات متكثر . و ظاهر از كلام صوفيه آن است كه حقيقت موجودات واحد باشد ، مگر اينكه مراد اين باشد كه موجود حقيقى واحد است . و به طريق « 4 » ذوق المتألهين نيز موجود حقيقى واحد است ، چه موجود حقيقى آن است كه به نفس حقيقت خود موجود باشد و آن نيست مگر حقيقت واجب الوجود و ساير حقايق موجودات اعتباريه‌اند ، چه موجوديّت آنها نيست مگر به اعتبار نسبت به حقيقت وجود . امّا طريقهء حكما در كيفيّت صدور آن است كه گويند : واجب الوجود تمام است و فوق التمام . و مراد از تمام ، موجودى است كه وجود و كمالات وجودش بالتمام ، در خود ، از خود بالفعل ، حاصل باشد و مستكمل به هيچ « 5 » امرى كه خارج از خود باشد نباشد ، و هيچ چيز از جنس وجودش نيز حاصل براى غير او نباشد ، و اينچنين موجود منحصر است در واجب الوجود . چه هر موجودى غير واجب الوجود يا كمالات وجودش بالقوه است و مستفاد از خارج ، مانند انسان مثلا و يا كمالات وجودش در او حاصل است بالفعل ، ليكن از غير نه از خود ، مانند عقول مجرّده ، و در هر دو قسم وجودش حاصل

--> ( 1 ) الف : « ذات » ندارد . ( 2 ) ب : نشود . ( 3 ) ب : اين . ( 4 ) ب ، ج : طريقهء . ( 5 ) ب : از .