عبد الرزاق اللاهيجي

239

گوهر مراد ( فارسى )

تعالى اطلاق نتوان كرد از دو جهت . اما متكلّمين چون در تعريف جوهر ؛ ماهيّت را اعتبار نكنند ، بلكه جوهر را موجود لا فى الموضوع دانند ، خواه ذو ماهيّت باشد و خواه نه ، پس اطلاق جوهر بر واجب تعالى « 1 » نزد ايشان عقلا ممتنع نيست ، ليكن چون اسماء اللّه توقيفى است « 2 » ، يعنى موقوف است به اذن شارع و در شرع اطلاق جوهر ، بر واجب تعالى وارد نشده ، پس شرعا ممتنع باشد . و ما چون بيان خواص واجب الوجود پيشتر كرديم و آن مستلزم نفى صفات سلبيّه است و بعد از آن اشاره به تفريع صفات سلبيّه بر خواصّ واجب نيز كرديم ، پس اينجا حاجب به تجديد بيان نيست ، بلكه غرض ما در اين باب مقصور است بر ذكر صفات ثبوتيه . بدان كه در موجودات خارجى هر چه جوهر و قائم به نفس خود است آن را ذات گويند ، و هر چه عرض و قائم به غير است آن را صفت خوانند و هر لفظى كه دلالت كند بر ذات بىاعتبار صفتى از صفات ، آن را اسم گويند ، چون رجل و زيد . و هر لفظى كه دلالت كند بر ذات به اعتبار اتّصافش « 3 » به صفتى از صفات ، آن را صفت گويند ، چون قائم و ضارب و احمر و ابيض . پس ذات و صفت مقابل همند در معانى و مفهومات ، و اسم و صفت مقابل همند در الفاظ و عبارات . و درباره واجب تعالى لفظى كه دلالت بر صفت تنها كند بىملاحظهء ذات ، صفت گويند ، چون علم و قدرت و اراده و مانند آن . و اين الفاظ را در غير واجب تعالى صفت نگويند ، بلكه معانى آنها را صفت مقابل ذات گويند . و لفظى كه دلالت كند بر ذات ، به اعتبار صفت ، اعنى لفظى را كه به اصطلاح « 4 » سابق ، درباره ديگران صفت مقابل اسم مىگفتند درباره واجب تعالى آن را

--> ( 1 ) ب : خداى ( 2 ) عيون الاخبار 1 / 189 . ( 3 ) ب : « اتصافش » ندارد ( 4 ) ب : به اعتبار .