عبد الرزاق اللاهيجي
149
گوهر مراد ( فارسى )
بودن عين معلوم به عين عالم ، چنان كه در صورت معقولهء مذكوره ، و يكى « 1 » حاضر بودن ذات معلوم نزد ذات عالم به سببى از اسباب حضور كه آن سبب غير قيام باشد ، چون بودن ذات معلول نزد ذات علّت كه سبب حضور در آنجا محض علاقه عليّت و معلوليّت است . و مناط علم در اين هر دو سبب ، فى الحقيقة يك چيز است كه آن حضور است و در حضور دو معنى معتبر است : يكى مغايرت حاضر با من حضر عنده . و يكى عدم غيبت . و ظاهر است كه مناط علم ، مغايرت نتواند بود ، بلكه عدم غيبت ، مناط علم باشد و بس . پس هر جا كه عدم غيبت متحقق شد ، علم متحقق باشد . و علم نفس به ذات خود از اين نوع باشد ، يعنى علم حضورى باشد كه مناط آن عدم غيبت محض باشد ، چه شيء هرگاه مجرد باشد ، از ذات خود غايب نتواند بود ؛ به خلاف شيء مادّى كه به سبب محفوف بودن به عوارض ماديّه ، كأنّه غايب عن ذاته ، چه عوارض ماديّه بنابر آنكه به سبب انفعال مادّه عارض شود ، دخل در ذات شيء مادّى كند و سبب حجاب شود . پس در صورت علم نفس به ذات خود ، عالم و علم و معلوم هر سه با هم متحد باشند ، چه در علم حضورى ، علم عين معلوم باشد و در علم نفس به ذات خود ، معلوم عين عالم و مغايرت اين هر سه با هم بالاعتبار باشد ؛ چه ذات نفس به اين اعتبار كه ذاتى است كه منكشف است بر او چيزى كه او عين ذات خود باشد ، عالم است ؛ و به اين اعتبار كه او منكشف است بر چيزى كه او عين خود باشد ، معلوم است ؛ و به اين اعتبار كه به خود منكشف است ، علم است ؛ چه علم ، صورت شيء باشد كه آن شيء به آن صورت ، منكشف شود نزد عالم ، پس هرگاه ذات شيء به خود منكشف باشد نه به صورت ، ذات انكار صورت كند و چنان كه صورت شيء علم به اوست ، ذات اين شيء نيز ، علم به ذات خود باشد .
--> ( 1 ) الف : ديگرى .