عبد الرزاق اللاهيجي
145
گوهر مراد ( فارسى )
خود را به هيچ يك از حواس نباشد ، پس انسان غير بدن باشد . و ايضا زيد در سن شيخوخت مثلا ، به يقين داند كه خودى او يعنى آنچه از او مشار اليه است به « أنا » همان است كه در سنّ طفوليّت بود و شخصى ديگر نشده و حال آنكه جميع اعضاء بدن و عوارض آن متبدّل شده ، پس خودى او به چيزى ديگر باشد . و اما تجرّد نفس ناطقه ، يعنى بيرون بودن او از حيّز زمان و مكان وضع و قبول اشارهء حسى ، بيانش آن است كه انسان تصوّر كند مفهوم كلّى را كه مطابق است به افراد كثيرهء موجوده در خارج ، يعنى محمول شود به هر فردى از آن افراد و متحد باشد با او به حيثيتى كه توان گفت هو هو ؛ و هيچ موجودى خارجى كه متعيّن باشد به تعيّن مخصوص از اين و وضع و نظاير آن ، محمول بر غير به طريق مذكور نشود ، پس مفهوم كلى موجود در خارج متعيّن به تعيّن مذكور نتواند بود ، بلكه موجود باشد به طريق وجود مجردات ، خواه قائم باشد به ذات خود چنان كه مذهب افلاطون است و صور افلاطونيه عبارت از اين صور كلّيّه ، و خواه قائم به مجردى ديگر ؛ چنان كه مذهب ارسطاطاليس است . و بر هر تقدير ، معلوم شدن او مر نفس را ، يا به قيام آن مفهوم است به نفس و يا به حضور آن عند النفس . پس اگر به قيام باشد تجرد نفس ثابت شود ، چه اگر نفس مادى باشد و متعيّن به تعيّن مذكور ، لا محاله هر چه قائم به او باشد مادى و تعيّن به تعيّن مذكور باشد و كلّى نتواند بود . و اگر به حضور باشد باز تجرّد نفس محقّق شود ، چه اگر مادى باشد حضور مجرد يعنى مفهوم كلى نزد او صورت نبندد ، چه حاضر شدن مجرّد نزد مادّى لازم دارد متخصص شدن مجرد را به تخصصات مادّيه و لازم آيد كه مجرّد ، مادّى شود و اين محال است . و قطع نظر از محاليّت مادّى شدن مجرد ، لازم آيد كه در يك وقت هم مادّى باشد و هم مجرد ، چه در وقت قيام به نفس متّصف باشد به كلّيت و اجتماع متقابلين لازم