عبد الرزاق اللاهيجي
137
گوهر مراد ( فارسى )
قارّ ، چه بودن جسم متحرك در حدّ دوّم مسافت مثلا ، جمع نشود با بودن او در حدّ اوّل ، و اين معنى را حركت قطعى خوانند ، و دوّم : بودن جسم متحرك در ما بين مبدأ و منتهاى مسافت به حيثيتى كه هر حدّى كه در مسافت فرض كنى كه جسم متحرك به او رسد ، نتوانى گفت كه جسم در آن حد حاصل است بالفعل ؛ به سبب آنكه تا به او رسد از او درگذرد . و ظاهر است كه اين معنى ، اعنى كون الجسم بحيث كذا ، اگر چه لازم دارد معنى اول ، اما عين معنى اول نيست ، بلكه مغاير است « 1 » مر او را ، و اين را حركت توسطى گويند . و مشهور اين است كه حركتى كه موجود است در خارج ، به معنى دوّم است و معنى اوّل در خارج موجود نيست ؛ بلكه از ملاحظه معنى دوّم در خيال ، امر ممتدى مرتسم شود كه آن حركت است به معنى اول . و تحقيق آنست كه حركت به معنى اوّل نيز موجود است در خارج ، كه اگر موجود در ذهن بودى و بس ، هرآينه قارّ بودى نه غير قار . چه بودن جسم در حد دوّم ، با بودن در حدّ اول ، در ذهن لا محاله مجتمع است و حركت توسطى ذو اجزاء نيست تا قار و غير قارّ تواند بود . پس حركت غير قارّ ، بر اين تقدير متحقّق نشدى ، و اين به اتفاق باطل است . و يكى ديگر از احوال مشتركهء اجسام زمان است . و زمان نزد جمهور امرى است معلوم الآنيّة ، مجهول الماهية ، يعنى همه دانند كه امرى هست كه مبعّض است به اوقات « 2 » ، و مقدر است به ساعات و ايام و شهور و سنين اما ندانند كه جوهر است يا عرض ؟ مقدار است يا غير مقدار ؟ موجود است يا موهوم ؟ و علما را در حقيقت آن اختلاف است . جمهور متكلّمين بر آنند كه زمان چون مكان ، امرى است موهوم كه در و هم مقدّر شود به امور مذكوره ، و عدم مطلق را چنان كه قابل تقدّرات وهميّه قارّه
--> ( 1 ) الف : مغاير اوست . ( 2 ) ب ، ج : اوقات ابعاض اويند .