عبد الرزاق اللاهيجي

135

گوهر مراد ( فارسى )

متبدّل است و غير باقى بالشخص ، بلكه هر لحظه شخصى از او متبدّل شود به شخصى ديگر و شخص نخله از اين حيثيت كه شخص نخله است باقى است و اصلا متبدّل نشود و اوست كه موضوع حركت كميّه است . و آنچه در قوام نخله معتبر است جسم مطلق است من حيث العموم ، لا من حيث الخصوص ، و تبدّل جزء هرگاه جزئيتش من حيث العموم باشد مستلزم تبدّل كلّ نيست . و اما وقوع حركت در ساير مقولات عرض ، بالذّات متحقّق نيست ، بلكه در هر مقولهء ديگر كه حركتى واقع شود به تبعيّت حركت در يكى از مقولات اربع خواهد بود . بدان كه حركت به اعتبار متحرك منقسم شود به : حركت بالذّات و حركت بالعرض . حركت بالذّات آن بود كه چيزى را كه موصوف به حركت سازيم حركت در واقع قائم به او و صفت او باشد ، چون حركت سفينه در دريا . و حركت بالعرض آن بود كه چيزى كه موصوف به او بود آن حركت قائم به او نبود ؛ بلكه قائم به مقارن و مجاور او بود ، چون حركت جالس سفينه به حركت سفينه . و حركت چون امرى است حادث ، ناچار است او را از سببى و علّتى . و علّت حركت ، نفس جسم من حيث إنّه جسم نتواند بود و الّا هيچ جسم در وقتى كه مخلّى بطبع باشد ساكن نبودى ، و اين خلاف واقع است . بلكه هر جسمى كه متحرك بود ناچار او را محرّكى بود غير ذات جسميّت ؛ و آن منحصر بود در طبيعت و نفس . چه از اين حيثيّت كه تحريك منسوب به اوست ، اگر مقارن شعور و اراده بود آن را نفس خوانند ، چون مبدأ حركت ارادى حيوانات ، و الّا طبيعت خوانند ، چون مبدأ حركت جمادات . و طبيعت اگر قوت تحريكش مستفاد از خارج نبود آن حركت را طبيعى گويند ، چون حركت حجر به سوى سفل « 1 » ، و اگر مستفاد بود از خارج ، آن حركت را قسرى خوانند ، چون حركت تير

--> ( 1 ) الف : اسفل .