عبد الرزاق اللاهيجي

133

گوهر مراد ( فارسى )

مرتبهء معيّنه از حرارت ، و همچنين در جميع حركات . و اين كه گفتيم به خلاف صورت انقلاب است ، چه ميان صورت مائى و صورت هوائى مثلا ، صورتى ديگر متوسط نيست كه قلبش به آن متصور شود . و ارسطاطاليس در تعريف حركت گفته كه : حركت كمال اوّل ما « 1 » بالقوه است من حيث انّه بالقوة « 2 » . و بيانش آن است كه چون جسم فاقد حالتى بود كه در قوه و امكان وى باشد حصول آن حالت براى وى ، پس اگر آن جسم همچنين كه فاقد آن حالت است طالب وى نيز نباشد « 3 » ، لا محاله اين مرتبه كمال وى نبود بلكه نقص وى بود . و كمال وى نسبت به حالت مفقودهء دو چيز بود : يكى حصول آن حالت و ديگرى طلب حصول آن حالت و سلوك طريق وى . و شك نيست كه ثانى مقدّم است بر اوّل ، پس كمال اوّل وى باشد از اين حيثيت كه بالقوهء آن جسم است حصول آن حالت براى وى . و چون حركت حصول حالتى است براى جسم بر سبيل تدريج و جميع حالات مندرج در تحت مقولات عشر ، پس حركت لا محاله در مقولات واقع شود ، اما نه در هر مقوله . چه حركت در مقولهء جوهر ممكن نيست . به سبب آنكه جوهر ، ذاتى جسم است و حركت در ذاتيات جايز نيست ، چه تماميّت شيء به ذاتيّات است ، پس اگر ذاتى از ذاتيّات شيء او را حاصل نباشد آن شيء آن شيء نخواهد بود . و چون آن شيء ، آن شيء نباشد صادق نيست كه آن شيء به سوى ذاتى خود حركت كرده . و وقوع حركت در مقولات عرض جايز است و در چهار مقوله از آن واقع : اوّل - مقولهء اين چون حركت جسم از مكانى به مكانى و اين را حركت أينيه - و حركت مستقيمه نيز - گويند .

--> ( 1 ) الف : « ما » ندارد . ( 2 ) اسفار ج 2 ص 24 . ( 3 ) الف : نبود .