عبد الرزاق اللاهيجي

115

گوهر مراد ( فارسى )

كه شعلهء چراغ ، مثلا به تدريج اضعاف مضاعف شدى پس لا محاله شعله به تدريج منفصل شده منقلب مىگردد به هوا و نتواند بود كه شعله منفصل شده « 1 » همان آتش باشد و به سبب صرافت مرئى نشود ، كه اگر چنين بودى ، بايستى كه آتشى يا چراغى كه در زير خيمه برافروزند جانبى « 2 » از خيمه را بسوزاند . و حال آن كه هر چه سبب مرئى شدن او پيش از انفصال بود ؛ بعد از انفصال نيز باقى است و معلوم است عدم طريان مزيل آن يا عدم مانعى از آن . و امّا انقلاب هوا به آتش ، به تجربه معلوم كرده‌اند ؛ كه دم حدّادى را هرگاه سدّ مسامات و منافذ كنند به نوعى كه هواى تازه داخل نتواند شد ، و مبالغه تمام در دميدن آن نمايند ؛ هوائى كه در اندرون وى باشد منقلب گردد به آتش ؛ به حيثيتى كه آهن را نرم كند و جلد را بسوزاند . و امّا انقلاب هوا به آب معلوم است به تجربه كه چون طاسى بر قطعه از جمد بگردانند ، قطره‌هاى آب بر سطح طاس نشيند . و هر چند پاك كنند بار ديگر نشيند . و اين نيست مگر به سبب آنكه هواى محيط به طاس به سبب شدّت برودت طاس ، كه مثل آن ؛ در جمد و سنگ و زمين و هيچ چيز ديگر نيست مگر چيزى كه در صلابت جرم مانند طاس باشد ، منقلب شود به آب ، چه بر سبيل ترشح از داخل طاس نتواند بود ؛ چه آب بالطّبع ميل به بالا نكند ؛ و اگر چنين بودى حدوث اين صورت از آب گرم اولى بودى ، و نتواند بود كه اجزاى مائى در هوا بود و به سبب برودت طاس بر سطح طاس نزول كند چه گاه باشد كه معلوم باشد عدم اجزاى مائى در هوا و مع ذلك اين صورت حادث شود ، چنان كه در تابستان به غايت گرم به تحضيض در آفتاب و بر تقدير وجود آن بايستى كه چون پاك كنند ديگر ننشستى « 3 » و بر تقديرى كه نشستى متتالى و بىفاصله زمانى ، ننشستى .

--> ( 1 ) ب : گشته . ( 2 ) الف ، ب : جائى . ( 3 ) ج : ننشيند .