نظر علي الطالقاني
433
كاشف الأسرار ( فارسى )
نيست كه بخار به آب منضمّ شده باشد مثل سنگى كه در جوار انسانى قرار دهند و به اين امر تبديل و تحوّل يافتن گفته نمىشود . بلكه اين امر بدين صورت واقع مىشود كه آب با جوهر ذاتيش به حركت جوهرى ، حركت مىكند و وجود و قوهاش فزونى مىيابد پس در نتيجه ، اين عينا ، آن مىشود . و هنگامى كه بخار ، آب شد پس هرآينه ذاتا از قوت به سوى ضعف حركت كرده است و همين گونه است سخن هنگامى كه چيزى كه داراى رايحهاى است بدون بو مىشود يا به عكس و هنگامى كه سياه سفيد شود يا به عكس . و اين مثالها اقسامى است براى وقتى كه گفته مىشود چيزى چيز ديگرى شد . و قسم ديگرى هم دارد كه در آن مورد گفته مىشود چيزى به سوى چيز ديگر تحوّل يافت . و در همهء اين موارد حركت جوهرى ضرورى است و دليل آن همان دليل قوه و فعل است زيرا مثلا وقتى آب بالفعل آب و بالقوه بخار است پس وقتى كه از قوه به فعل خارج گشت و بالفعل بخار شد پس اين تحوّل جز با حركت ذاتى و جوهرى درست در نمىآيد و امكانپذير نمىباشد نه باكون و فساد و نه با انضمام امرى به امر ديگرى و نه شكل چهارمى . و اين عمده دلايل در زمينه اتّحاد عاقل و معقول است . وقتى كه با اين مطلب آشنا شدى مىگوئيم اشكال در روايات طينت از دو جهت مطرح مىباشد : يكى اينكه بر اساس آنچه اين روايات بر آن دلالت دارد پس براى نيكان در طاعتشان اختيار و آزادى نيست پس چه ستايش و اجرى براى آنها بايد باشد ؟ و براى اشرار در گناهان اختيار و آزادى نيست پس چه نكوهش و كيفرى براى آنها بايد باشد ؟ دوم اينكه بر اساس آنچه اين روايات دلالت دارد كه اعمال بد اهل ايمان به مخالفين داده مىشود زيرا كه از سنخ و جوهر آنهاست و اعمال نيك مخالفان به اهل ايمان داده مىشود ، پس اين كار با قواعد عدالت چگونه قابل جمع است ؟ و با آيه : « هيچ كسى بار ديگرى را بر دوش نگيرد » و « براى انسان جز آنچه تلاش مىكند نخواهد بود » و « هر كس عمل شايستهاى كند براى خود كرده و هر كس كار بدى مرتكب شود به خود بد كرده است » چگونه قابل جمع مىباشد ؟ امّا پاسخ ايراد اوّل ان شاء اللّه در آينده خواهد آمد . و امّا ايراد دوم پاسخ اين است كه بر اساس آنچه از قاعده اتحاد عاقل و معقول و حركت جوهريه ذكر نموديم دوستى خدا و اولياء خدا و دوستى كارهايشان و تولّاى آنها و دشمنى با دشمنانشان و نفرت از كارهايشان و تبرّى از آنان ، حقيقت ذات مؤمن است و لذا او نور است پس آنچه از گناهان كه از او صادر شود اعراض بيگانهاى است كه بر او عارض گردد مثل عارض شدن كسوف براى خورشيد يا پوشيده شدن آن با ابرها يا عارض شدن زنگار بر آينه . و همين طور ذات مخالف ، به سبب محبّتى كه به شجره خبيثه و كارهايشان دارد ، خبيث و ظلمانى است ، پس آنچه از طاعات كه از او صادر مىشود اعراض بيگانهاى است مباين با جوهر ذاتش زيرا مناسبتى بين ظلمت و نور جز تضادّ نيست مثل روشن شدن اشياء در روزها يا ماليدن سياه چيزى سفيد را بر روى خويش . پس حقيقت مؤمن نور و حقيقت گناهان ظلمت است مگر اينكه العياذ باللّه حبّ او به بغض و بغضش به حبّ تبديل شود . و در طرف مخالف هم سخن به همين نحو است . خلاصه ، شخص تنها ذاتش و آنچه در ذاتش است را دوست مىدارد پس اگر ذات تو نيكو نبود و در او جلوهاى از حق نبود حسن و نيكوئى در نزد تو محبوب نبود و همينطور در طرف مخالف .