نظر علي الطالقاني
396
كاشف الأسرار ( فارسى )
از پى هم برآمد ، عاشق بيچاره چنان از صحو به عالم محو رود كه از خود و از محو بودن خود بىخبر گردد ، كه از بىخبرى خود بىخبر است . اين بود سير الى اللّه و فنا فى اللّه . و چون هنوز ناقص است گاهى همان قدرت و حق را همان قادر بيند كه غير اين نبيند و گاهى همان علم و حق را همان عالم بيند و هكذا . اين سفر دوم است كه سير فى اللّه است كه وحدت مطلقه در وحدت مقيّد ديدن است . مثل آنكه در خدمت شخص جامعى اگر تحصيل نحو نمائى همان او را نحوى دانى و به صفت نحو بينى و چون فقه خوانى همان او را فقيه بينى و هكذا . پس از اين سير مع اللّه است كه مقام وحدت در كثرت و ديدن آن يگانه در جميع اسماء و صفات است و اين سفر سوّم است . و در اين دو سفر چون از خود غافل است پس غير چون بيند و شناسد ؟ و اولياء اللّه اينانند كه در نظرها مبهوت و ديوانه آيند و اينكه بعضى اعتقاد به مجانين مزاجيّه و جنّيّه دارند و ايشان را پرستند از اينجا گول خوردهاند و فرق ما بين مجنون جنّ و شيطان و مجنون حق و رحمان نكردهاند . احمد بقال و احمد ذى الجلال را مثل هم بينند . پس تا سير الى اللّه بود ، خلق ديد و حق شناخت و نديد ، و همان چشم چپ وى بينا بود . و در اين دو سفر حق ديد و خود و غير نديد ، پس همان چشم راست وى بينا است . و در اين دو سفر است كه هر چه گويد ، حق به زبان او گويد و هر چه بيند ، حق به چشم او بيند و هكذا ؛ چون صوت إِنِّي أَنَا اللَّهُ 195 از شجره سينا و چون سخن گفتن جنّ از زبان مجنون . لا يزال العبد يتقرّب الىّ بالنّوافل حتّى كنت انا سمعه الّذى يسمع به و بصره الّذى يبصر به و يده الّتى يبطش بها . 196 و اينكه او به گوش حق شنود ، در نظر ظاهر است كه اين بينا و شنوا و گويا است و امّا با نظر به باطن و واقع ، حق به گوش او شنوا و به چشم او بينا و به زبان او گويا است ، فافهم . پس از اين از محو به عالم صحو آيد و حق و خلق و خود و خدا هر دو را بيند ( لا يشغله شأن عن شأن و شىء عن شىء ) . و اين هنگام متخلّق به اخلاق اللّه و صاحب دو چشم شده ، پس لباس نيابت و خلعت خلافت پوشد و به سفر چهارم كه سير من اللّه است رود و حاكم و فرمان فرما شود . اين است معنى ( يا بن آدم اطعنى حتّى اجعلك مثلى ) 197 . اللّهم اجعلنا معهم . زنهار كه اين گمانها به خود نبرى كه ما در مقام اول كه ظواهر شرع است و اللّه