نظر علي الطالقاني

382

كاشف الأسرار ( فارسى )

أَنْفُسِهِمْ 139 و معنى إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا 140 ( الآية ) . فى الصافى فى الكافى عن الصادق ( ع ) فى تفسير هذه الآية يعنى اولى بكم اى احقّ بكم و باموركم من انفسكم و اموالكم اللّه و رسوله و الّذين آمنوا يعنى عليّا ( ع ) و اولاده الائمّة ( ع ) الى يوم القيمة ( الحديث ) . 141 و تفسير ولىّ به اولى و احق كه افعل افضل است هيچ خلاف ظاهر نيست بلكه غير از اين خلاف ظاهر است به قرينهء انّما فافهم . و همين اولويت را از براى خود نسبت به رعاياى خود جارى كن كه مناط يكى است ، موتوا قبل ان تموتوا . 142 و از آنچه اينجا ذكر شد و آنچه پيش گفتيم ظاهر شد كه كمال و غايت دانى در فدا شدن عالى است چنانچه حضرت خليل فرمود كه خاتم و ولد او را بيش از خود و ولد خود مىخواهم . پس در هر جهت كه رئيسى ، اعتنا به مرئوسين مكن اگر چه در هزار جهت ديگر مرئوس باشى و مطيع . پس اگر امام جماعتى يا در علمى استادى ريا و رضاى ايشان مجو و در آن علم خلاف واقع گويند تصديق مكن اگر چه در علوم ديگر استاد تو باشد . اللّهمّ ارزقنا هذه الخصلة . و لكن زنهار از ايشان كناره مگير و منزجر مشو ، چه تكميل تو همين در رعيّت دارى است و بس ؛ و ايشان معين و مظهر جلال تواند ، چه سلطان بىسپاه اسم بلا مسمّى است و او فى الحقيقه رعيّت است . قال الخاتم ( ص ) سيّد القوم خادمهم . 143 خواجه آن است كه باشد غم خدمتكارش . چه هر چيزى را لوازمى است كه اگر نباشد ملزوم هم قطعا نيست . اسم كه منشأ وجود مسمّى نيست ، مسمّى منشأ وجود اسم است . هر وقت عالم شدى تو را آقا گويند و هر وقت متصرّف اقليم شدى تو را شاه گويند نه آنكه هر وقت تو را آقا گفتند بى خود ملّا شوى و هر گه تو را شاه نام نهند تو سلطان شوى . و ايضا ايشان را بين خوف و رجاء نگهدار و مأيوس مكن و اصلاح ذات البين نما ، چه سياست جز اين نباشد . نبينى كه شارع مقدّس چقدر اذن در لذايذ جسمانيه و راحت بدن داده ؟ پس اگر بالمرّه تمنّاى ايشان را قطع كنى هم از گرسنگى و تشنگى ، چون درخت بىآب ، خشك و هلاك شوند آنگاه تو نيز هلاك شوى و لكن اين تمنّاى ايشان نيست برآورده از آن جهت كه تمنّاى ايشان است بلكه از بابت رعيّت دارى چنين بايد كرد . و آنچه در شريعت غرّاء رسيده كه كذب با زن و در مقام اصلاح ذات البين و در جهاد جايز است اينجا نيز جارى كن ، چه زن اصلى تو بدن توست كه قابل محض و محل تمتّع و معين دنيا و آخرت توست و اكمل اصلاحها اصلاح بين قواى خود است كه عدالت و ميان دارى قواى عفت و شجاعت و حكمت است و جهاد اكبر