نظر علي الطالقاني
98
كاشف الأسرار ( فارسى )
غرض است و وضع و قرار داد اينها و غير اينها از لوازم و متمّمات وصول به مقصود است ؟ آيا بعد از اين دليل حسّى و برهان بديهى كه بتمامه به روى هر مرتبهاى از مراتب لطف نشسته و در هر فرد از افراد وى جارى گشته ، توان قائل به تفصيل شد و بعضى از مراتب و افراد را واجب دانست و در بعضى ديگر تأمّل نمود يا نفى كرد ؟ پس آنچه بعضى از علماء ما ( قدّس سرهم ) ذكر كردهاند و بعضى شبهات به جهت نفى ايجاب كلّى انداختهاند همانا مانند شبهات ديگرى است كه در مقابل قطعيّات عقليّه و بديهيّات حسّيّه گفتهاند . اى كاش كسى از او مىپرسيد به كدام دليل عقلى آن بعض را واجب نمودى كه آن دليل بعينه در آن بعض ديگر نيست ؟ آيا هر مرتبه كه ترك شود بديهى نيست كه نقصى لازم آيد و هر فردى كه پا به دايرهء وجود نگذارد آشكار و هويدا نيست كه فعل او هرآينه بهتر باشد و اگر قادر حكيم متعال خوبتر و كاملتر را رها كند و به خوب و كامل اكتفاء نمايد آيا اين نقص در صنعت نيست و آيا اين بخل و منع فيض نيست ؟ و نظير اين شبهه فاسده است گمان آن كه گويد لازم و واجب نيست كه فعل خدا اصلح باشد . پناه مىبرم به خدا از امثال اين گمانها و از تأمّل و ترديد در اين گونه مطلبها . توسعه پس از آن كه دانستى كه مردم در عقل و شعور ، نهايت اختلاف دارند و دانستى كه خدا تكليف ما لا يطاق نمىكند و دانستى كه مرتد كسى است كه انكار نمايد يكى از آن چهار اصل را يا لازمى را كه هويدا باشد و ظاهر و آشكارا باشد كه انكار او نيز عين انكار يكى از آن چهار اصل است ؛ بدان كه غالب مردم از عوام و اطفال و نسوان ، خواهى بگو لا اقلّ نه عشر شيعه طيّبه و فرقهء ناجيه و نه عشر از نيكان از ساير امّتان در هر عهد و در هر زمان ، فهم و شعور ايشان از عالم اجسام بالا نرفته و بدون شك و شبهه در اعتقاد و تديّن مجسّمه حقيقيّه مىباشند و الفاظى كه در حقّ ما گفته مىشود و لازمهء ايشان تغيّر و عروض حالات و تجسّم است ، مثل غضب و رضا و انتقام و استهزاء و دوستى و دشمنى و رحم و مهربانى و عفو و گذشت و علم و اراده و دست و چشم و هكذا ، چون در خدا استعمال شود همين طور گمان كنند و با اين لازمه تصوّر نمايند و اگر به زبان از ديگران ياد گرفته ، بگويند خدا شبيه ندارد مقصودشان اين است كه نور و ضياء و صباحت منظر