نظر علي الطالقاني

548

كاشف الأسرار ( فارسى )

محال و امثال اينها بود ، كه در مفهوم ايشان عقل و شعور مأخوذ نيست ، زيرا كه جهت انتساب او به فاعل و خالق و غايت و فائده ملحوظ نيست . و در استدلال جهت دويم ، لا بد ملاحظه شعور و عقل مىشود و الفاظى استعمال مىشود كه در مفهوم آنها شعور و عقل مأخوذ است ، مثل مصلحت و مفسده و مدح و ذم و كمال و نقص و علم و جهل و قدرت و عجز و خير و شر و ترجيح و نقض غرض و اصلح و لطف و حسن و قبح و حكمت و سفه و عبث و امثال اينها . زيرا كه اين جهت ، جهت انتساب شيء به فاعل و غايت او است . بلى بايد عاقبت استدلال هر دو جهت لا بد راجع شود به وجوب و محال ، مثل آن كه انفكاك لازم از ملزوم محال است ، اجتماع نقيضين و ضدّين و رفع نقيضين محال است ، و لطف واجب است ، و ترجيح راجح بر مرجوح واجب است ، و نقض غرض قبيح و محال است و هكذا . مخفى مباد كه در جهت دوم در هر مطلبى چه اثباتى چه سلبى ، باز به دو قسم توان استدلال نمود . پس بنابراين در هر ممكنى از ممكنات توان لا اقل به چهار قسم برهان اقامه نمود از هر قسمى يكى . و بسا باشد كه شخص متبحّر از هر قسمى برهان بسيارى اقامه نمايد . پس ممكن است كه در هر مطلبى به عدد لا يتناهى برهان اقامه شود . بارى اين چهار قسم ، دو قسم به ملاحظهء خود او ، قطع نظر از فاعل و غايت او است و دو قسم ديگر به ملاحظهء فاعل و غايت او است . و لكن در واجب تعالى شانه هر چه گفته شود همان به طريق جهت اول استدلال مىشود و جهت دوّم راه ندارد زيرا كه او مخلوق نيست و فاعل ندارد جلّت عظمته - مثلا گوئى حق تعالى عالم است زيرا كه علم كمال است و هر چه كمال است در خدا هست . اين به طريق ملازمه . و به طريق قياس خلف گوئى اگر العياذ باللّه عالم نباشد جاهل خواهد بود و جهل نقص است و هر چه نقص است حق تعالى از آن منزه است . باز بدان كه هر چند ديده‌اى در منطق كه گويند از علّت پى به معلول بردن برهان لمّى است و از معلول پى به علّت بردن برهان انّى است و مثال مىزنند به تعفن اخلاط و تب و امثال اينها . و لكن بايد بدانى و شك نكنى كه مراد ايشان اين است كه استدلال به طريق جهت اول همهء او برهان انّى است و به طريقهء جهت دوّم كه ملاحظه فاعل و غايت مىشود برهان لمّى است اگر چه ظاهر كلمات و امثلهء ايشان وفا به اين مطلب نمىكند و لكن لا بد مراد ايشان بايد همين باشد . زيرا كه سؤال چرا ، راجع به دو