نظر علي الطالقاني
177
كاشف الأسرار ( فارسى )
هر دو طولانى است ، به همين اكتفا رفت . حديث شانزدهم . صاحب گوهر مراد ( قدّس سره ) از رسالهء سرّ العالمين غزالى روايت كرده كه پيغمبر ( ص ) فرمود : بياوريد نزد من دواتى و بياضى كه كاغذ يا چيز سفيدى باشد ، لازيل عنكم مشكل الامر و اذكر لكم من المستحقّ لها بعدى يعنى به جهت آنكه بردارم از شما امر مشكلى و مشكل امرى را و ذكر كنم و تصريح نمايم كه كيست مستحقّ خلافت و جانشينى بعد از من . عمر گفت واگذاريد اين مرد را به جهت آنكه او هذيان مىگويد . 171 مؤلّف گويد اين حديث از ساير احاديث صريحتر و واضحتر است و مثل آن احاديث اوّل است كه از خود عمر نقل شد كه مراد حضرت چه بود و قول عمر از همه صريحتر و واضحتر است . ابن ابى الحديد مىگويد هميشه در الفاظ عمر زشتى و درشتى بود و در اخلاق او جفا و عنجهيّت ، يعنى جهل و حماقت و تكبّر و اظهار بزرگى ، بود ، چنانچه در قاموس تفسير كرده ، كه سامع و شنونده چنان گمان مىكند كه آنچه مىگفت ، معنى همان را اراده مىكرد ، و حال آنكه نبود عمر كه آن را اراده كند ، و توهّم مىكند هر كه حكايت مىكند آنها را ، كه عمر قصد كرده به آنها معنىيى را كه قصد نكرده بود و از جملهء آنها آن كلمه است كه او را در مرض وفات رسول خدا گفت و معاذ اللّه كه قصد كرده باشد به آن كلمه ظاهر او را و لكن انداخت او را به مقتضاى غلظ طينتش و جفاى طبيعتش و خشونت غريزتش و حفظ نكرد خود را و بهتر آن بود كه بگويد مغمور است يا مغلوب است به مرض و حاشا كه قصد كرده باشد به آن كلمه غير اين را و بر او بحثى و حرجى در اين گونه سخنان نيست به جهت آنكه به غير از آن طور قادر نبوده و خدا او را چنين آفريده بود و او در اين سخنان مختار نبود و اختيارى او نبود و نمىتوانست طبيعت خود را تغيير دهد و ما يقين داريم كه او هميشه مىخواست تلطّف كند و سخن نرم و نيكو بگويد ، پس او را خلق از جا مىكند كه چنين مىگفت . 172 اى صاحبان هوش ، كلام ابن ابى الحديد را به جهت آن نقل كردم كه شما اوّل ملاحظه نمائيد كه چنان يقينى است عمر آن سخن را گفته كه خودشان به هيچ طور نتوانستند انكار نمود . دوّم ببينيد قباحت و زشتى و رسوائى آن سخن را كه خودشان در مقام حكايت ، از گفتن آن خجالت مىكشند و به طور ديگر تعبير مىكنند ، مىگويند آنچه