نظر علي الطالقاني
175
كاشف الأسرار ( فارسى )
ابن عبّاس ، گفت اوّل از حضرت شنيدم ، بعد از ابن عبّاس در زمان حكومت بصرهاش در بصره بعينه بىتفاوت شنيدم . گفت ابن عبّاس ، فرمود پيغمبر در مرض وفات : بياوريد شانهاى بنويسم از براى شما كتابى كه گمراه نشويد بعد از من هرگز . پس بعضى از اهل مجلس برخاست كه بياورد ، پس مانع شد او را مردى از قريش ، گفت : رسول خدا هذيان مىگويد . رسول خدا شنيد و به غضب در آمد ، فرمود : شما مخالفت من و اختلاف مىكنيد و حال آنكه من هنوز زندهام ، به تحقيق كه اعلام نمودهام اهل بيت خودم را به آنچه خبر داد به من جبرئيل از پروردگار عالميان كه شما چه مىكنيد به ايشان بعد از من ، و وصيّت كردهام ايشان را چنانچه وصيّت نمود مرا پروردگار من ، پس صبر مىكنم صبر جميل . پس ابن عبّاس چنان گريه كرد كه ريش مباركش تر شد . پس گفت اگر آن شخص آن سخن را نگفته بود ، رسول خدا مىنوشت از براى ما كتابى كه اختلاف ميان امّت او بعد از او پيدا نمىشد و فرقه فرقه نمىشدند . 165 مؤلّف گويد اكنون دانستى كه باعث گريه ابن عبّاس چه بود و باعث هفتاد و سه گروه شدن اين امّت چه شد ؟ ببينيد تأثير آن سخن را كه با پيغمبر چه كرد و با امّت چه كرد و هنوز چه مىكند . تماشا كنيد ( حسبنا كتاب اللّه ) 166 او را . مگر كتاب خدا از لبى جز آن لب كه به قول او هذيان مىگفت بر آمده ؟ مگر آن قرآنى كه او را كافى بود از دهانى جز آن دهان در آمده ؟ يا مگر كتاب خدا از سلسله سند ديگر به او رسيده ؟ مگر آيهء وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى 167 از كتاب خدا نبود كه اوّل به لفظ مستقبل ، تمام زمان آينده اصل هوا و هوس را از او سلب نمود ، تا برآيد كه نطق آن لب صرف حكمت و عقل است ؟ يا به او ثانيا وصل ننمود إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى 168 تا در آيد كه نطق آن دهان علاوه بر آن كه محض عقل است صرف وحى است ؟ يا مگر آيهء إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً 169 از كتاب خدا نيست ؟ يا راست گفت ، كه كتاب خدا از حيثيّت لعن و عذاب و حجّت و رسوائى تا قيامت او را كافى است ؟ آن كتاب خدائى كه او را به قول خود از لب هذيانگو اخذ نمود ، پيدا است كه قرب و منزلتش در نزد او چيست و با آن كس كه قرآن از دهان معجز بيانش جارى شد در وداع آخرين به موجب ( الاكرام بالاتمام ) چنين كرد ، هويدا است كه چنين قرآن با اين قدر و اعتبار چگونه او را كافى است . حديث چهاردهم . روايت كرد ابان بن عثمان از بعض اصحاب خود كه فرمود