نظر علي الطالقاني
169
كاشف الأسرار ( فارسى )
قول حق همان است كه پيغمبر ( ص ) گفت و بعضى گفتند قول حق همان است كه عمر گفت . پس چون زياد كردند نزاع و لغوگوئى و اختلاف را ، پيغمبر به غضب در آمد ، پس فرمود برخيزيد سزاوار نيست پيغمبر را كه در حضور او اين طور اختلاف شود . پس برخاستند و رسول خدا در همان روز وفات كرد . پس مدام ابن عباس مىگفت مصيبت ، همهء مصيبت همان بود كه عمر حايل شد ميان ما و ميان نوشتن رسول خدا . پس ابن ابى الحديد گفت اين حديث در صحيح بخارى و مسلم مذكور است و اجماع كردهاند محدّثين ، 151 همه بر روايت او . مجلسى ( قدّس سره ) مىفرمايد اين حديث در صحيح بخارى با آن تعصّب ، در هفت جا ذكر شده و مسلم و ساير محدّثين به طرق بسيار روايت كردهاند . 152 مؤلّف گويد از حديث معلوم شد كه آنچه ذكر شد معنى سخن عمر بوده نه خود سخن عمر كه خود او را نتوانست گفت . و از اين بفهم در هر حديث كه به اين لفظ ذكر شده ، همان معنى سخن او است و سخن او در احاديث ديگر خواهد آمد . حديث پنجم . ايضا روايت كرده از صحيح بخارى و مسلم ، از ابن عباس كه بسيار و مدام مىگفت : روز پنجشنبه ، چه پنجشنبه . پس چندان گريست كه سنگريزهها را تر نمود . گفتيم : يا بن عبّاس چيست پنجشنبه كه مىگوئى و گريه مىكنى ؟ گفت : شديد شد بيمارى پيغمبر ( ص ) ، پس فرمود بياوريد نامه بنويسم از براى شما ، گمراه نشويد بعد از من ، پس حاضران نزاع كردند ، پس فرمود سزاوار نيست در نزد من نزاع ، پس يكى گفت چه مىشود او را ؟ چگونه است حالت او ؟ آيا هذيان است كه مىگويد ؟ استفهام نمائيد از او . پس رفتند كه دوباره بپرسند . فرمود : واگذاريد و رها كنيد مرا ، پس آنچه من در او هستم بهتر است از حيثيّت عقل و شعور و حواس از آنچه شما در او هستيد . پس امر كرد و سفارش نمود به سه چيز : بيرون كنيد مشركين را از جزيرهء عرب و جايزه دهيد وفد را ، يعنى واردشوندگان و رسيدگان را ، به نحوى كه من جايزه مىدادم . گفتند سوّمى چه بود ؟ گفت يا پيغمبر نگفت يا من فراموش كردم . 153 مؤلّف گويد در اين حديث و چند حديث ديگر اسم عمر را نبرده به جهت تقيّه ، چنانچه از آخرش ظاهر شد كه ابن عباس سوّمى را نگفت . و امّا معنى كلام بلاغت تمام آن فخر كائنات و خلاصهء موجودات ، صادر اوّل نزولى و عقل كلّ صعودى و مبدأ قوس مبدأ ابداعى و منتهاى دائره انتهاء معادى ، صاحب تاج لَعَمْرُكَ 154 و إِنَّما 155 ، سلطان عرش