نظر علي الطالقاني
164
كاشف الأسرار ( فارسى )
عداوت بسته بودند كه همه به يكدفعه چون گرگان گرسنه رو به طعمه نهادند و در سقيفه جمع شدند و دست و پاى خود را از خون على و فاطمه و اهل بيت طاهره رنگين نمودند و به عكس گرگان يوسف ( ع ) ، خوردند آنچه خوردند و دريا دريا از خون شهداء آشاميدند و به عكس هَلْ مِنْ مَزِيدٍ 139 جهنّم بنا بر يك معنى ، در جواب قول خدا هَلِ امْتَلَأْتِ ، 140 در جواب قول شيطان هَلِ امْتَلَأْتِ ؟ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ گفتند . هر ظلم و فساد و كفر و شرك و شرّ از او است . خون شهداء تمام در گردن او است . و هم معلوم شود كه چگونه كسان بر بيعت ابى بكر اجتماع نمودند ، كه سنّيان گمان نيك به ايشان دارند و اجماع ايشان را حجّت دانستهاند و اصل مذهب خود را بر آن بنا نهادهاند . با آنكه آنان همانان بودند كه در حضور پيغمبر ( ص ) اجماع بر تصديق قول عمر كردند و گفتند العياذ باللّه ، قول قول عمر است . پس اى دينداران به موجب الاكرام بالاتمام اين اجماع را هم بگويند حجّت است العياذ باللّه . و ان شاء اللّه هر چهار مطلب در ضمن احاديث ظاهر مىشود و احاديث همه از طريقهء مخالفان است و همه را از كتاب غاية المرام نقل مىكنم و غالب آنها در حقّ اليقين هم نقل و اشاره شده و آنچه از ابن ابى الحديد نقل و ذكر مىشود همه در شرح نهج البلاغه است . حديث اوّل . ابن ابى الحديد از ابن عباس روايت مىكند و در آخر حديث مىگويد اين خبر را با سلسله سند در كتاب تاريخ احمد بن ابى طاهر ذكر كرده كه داخل شدم بر عمر در اوّل خلافتش و از براى او يك صاع خرما به روى حصير ريخته بودند . مرا تكليف نمود . يك دانه از خرما خوردم و او شروع كرد به خوردن . پس آب خورد از سبوئى كه نزد او بود و تكيه داد بر بالش و مكرّر حمد خدا كرد . پس گفت : از كجا آمدى ؟ گفتم : از مسجد . گفت : به چه حال گذاشتى ابن عمّت را ؟ گمان كردم كه عبد اللّه جعفر را مىگويد ، گفتم : با همسالهاى خود بازى مىكند . گفت : او را نمىگويم ، بزرگ شما اهل بيت را مىگويم . گفتم : در نخلستان مشغول آب كشيدن است و قرآن مىخواند . گفت : اى عبد اللّه خون شتران به گردن تو باشد اگر كتمان كنى . آيا هنوز در نفس او از ادّعاى خلافت چيزى مانده است ؟ گفتم : بلى . گفت : آيا گمان مىكند كه رسول خدا نصّ بر خلافت او نموده است ؟ گفتم : بلى و زياده از اين براى تو بگويم ، از پدرم پرسيدم از آنچه دعوى مىكند ، پدرم گفت راست مىگويد . عمر گفت : از رسول خدا در حقّ او