نظر علي الطالقاني
159
كاشف الأسرار ( فارسى )
حضرت فاطمه اين سخنان را شنيد به خانه برگشت . ابن ابى الحديد مىگويد من به نقيب ، استاد خود گفتم كه ابو بكر اين كنايه را با كه داشت ؟ نقيب گفت كنايه نيست صريح است و مرادش على بن أبي طالب است . مىگويد من تعجّب كردم ، گفتم اين قسم سخنان را به او داشت ؟ گفت بلى ، پادشاه بود هر چه مىخواست مىگفت و مىكرد ، چون ديد كه انصار از جا بر آمدند ترسيد كه مبادا ايشان اعانت حضرت امير ( ع ) نمايند به تهديد ايشان را ساكت و ساكن گردانيد . و نقيب گفت كه امّ طحال زن زناكارى بود در جاهليّت و به زناى او مثل مىزدند . 127 اى صاحبان هوش ببينيد كسى كه نسبت به برادر رسول خدا و دختر رسول خدا كه خدا در حقّ ايشان إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً 128 از آسمان نازل نمايد و به اين تأكيد بليغ شهادت بر عصمت و طهارت ايشان دهد ، كسى كه در ردّ قول خدا و در مقام ضدّ گفتار پيغمبر اين قسم سخنان نسبت به ايشان بگويد ببينيد كه عداوت تا چه حدّ بوده و كفر و نفاق او به چه مرتبه رسيده . خدا دهانش را پر از آتش نمايد ، كاش لال شده بود و طاق مسجد بر سر او و ياوران او خراب شده بود . و ابن ابى الحديد از يحيى بن سعيد حنبلى نقل كرده كه گفت من حاضر بودم نزد اسماعيل بن على حنبلى كه پيشواى حنابلهء بغداد بود ، و مردى از حنابله از مرد اهل كوفه طلبى داشت . او به نزد اسماعيل آمد . اسماعيل از او پرسيد با مديون خود چه كردى ، طلب خود را از او گرفتى ؟ گفت بيزار شدم از طلب خود . در روز غدير رفتم به نزد قبر امير المؤمنين ( ع ) كه شايد طلب خود را از او بگيرم ، حالتى مشاهده كردم از اقوال شنيعه و سبّ صحابه علانية بدون خوفى و بيمى ، كه طلب خود را فراموش كردم . اسماعيل گفت آنها چه گناه دارند ، و اللّه كه اين راه را نگشود و ايشان را جرأت نداد بر اين فضيحتها مگر صاحب آن قبر . آن مرد گفت صاحب آن قبر كيست ؟ گفت على ( ع ) . آن مرد از روى استبعاد گفت او ايشان را جرأت بر اين امر داده است ؟ اسماعيل گفت بلى و اللّه . آن مرد گفت اگر على محقّ بود در اين امر ، پس ما چرا اعتقاد به امامت ابو بكر و عمر داشته باشيم ؟ و اگر مبطل بود چرا او را امام دانيم ؟ راوى گفت چون اسماعيل اين سخن را شنيد برجست و كفش پوشيد و گفت خدا لعنت كند اسماعيل ولد الزّنا را اگر جواب اين مسأله را بداند . اين را گفت و داخل خانه شد . 129 غرض از نقل اين حكايت ، آشكار و هويدا بودن عداوت و دشمنى و ضدّيّت است ميان ابو بكر و عمر و تابعان ايشان و ميان على و