الشيخ محمد بن عبد الفتاح ( سراب التنكابني ) ( فاضل سراب )
36
ضياء القلوب ( فارسى )
حكم خداى عزّ و جلّ به قدر امكان پس حمل كرده است آن اهتمام را بر حرصى كه نفس خود را ديده است و اين عبارت عمر دلالت مىكند كه بيعت امير المؤمنين عليه السّلام به عنوان رضا نبوده است پس تبعهء عمر چگونه حكم مىكنند به تحقّق اجماع او ؟ ! و قول عمر كه لم تزل فيها قدمه اشاره است به تشويشى كه در زمان خلافت امير المؤمنين عليه السّلام ظاهر شد ، و اين نه از بابت حدس بود بلكه به اخبار كعب الاحبار بود از آنچه در كتبشان ديده بود همچنان كه ظاهر مىشود از روايتى كه روايت كرده است ابن ابى الحديد متصل به روايت منقوله به سند مذكور از اين حيثيت كه گفته است در آن روايت كه : اگر والى اين امر شود - يعنى : امير المؤمنين عليه السّلام والى امر خلافت شود - خواهد شد هرج و فتنهء شديد . يا به اخبار اسقف كه عبارت است از عالمى از علماء نصارى زيرا كه روايت كرده است ابن ابى الحديد سؤال عمر از اسقف احوال خلفا را ، و اگر چه تفصيل احوالى كه شنيده است از اسقف مذكور نيست در كتاب او و ممكن است كه ظن هرج و فتنه در خلافت امير المؤمنين عليه السّلام به هم رسانيده باشد از اين جهت كه چون عمر در عطا بعضى را بر بعضى تفضيل مىداد و مىدانست كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به طريق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رعايت تساوى در عطا خواهد كرد و در بدعت تفاضل به طريق عمر نخواهد كرد و اين باعث شورش خواهد شد چه عظما توقع زيادتى كه از عمر ديده بودند از امير المؤمنين عليه السّلام داشتند ، و بعضى از حضرت زياده از آن توقع داشتند ، و هرگاه با اين توقع مثل عطا [ ء ] عمر هم نبينند فساد در زمين خواهند كرد . و ممكن است كه سبب ظن او آن باشد كه اراده داشت كه جمعى از جهال را در عرضهء خلافت در آرد تا آنكه اگر خلافت امير المؤمنين عليه السّلام متحقق شود