الشيخ محمد بن عبد الفتاح ( سراب التنكابني ) ( فاضل سراب )

14

ضياء القلوب ( فارسى )

رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نشسته بوديم در ميان جماعتى ، پس برخاست رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از ميان ما و دير كرد و ما خوف كرديم كه از ما منقطع شود . پس برخاستيم و من اوّل كسى بودم كه فزع و خوف به هم رساندم . پس رفتم كه طلب او مىكردم تا رسيدم به باغى از انصار از قوم بنى نجار ، پس از آن براى آن درى نيافتم مگر جدول پس داخل شدم از جدول ، بعد از آنكه كندم آن را . پس آنگاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آنجا بود ، گفت ابو هريره : من جواب دادم . گفت : چيست شأن تو ؟ گفتم كه : ميان ما بودى پس برخاستى و دير كردى ، پس ترسيديم كه تو از ما منقطع شوى ، پس خوف به هم رسانديم پس بودم اوّل كسى كه خوف به هم رسانده بود ، پس آمدم به اين باغ و كندم همچنان كه روباه مىكند و مردم در عقبند . گفت : يا ابا هريره ! ببر اين دو نعل مرا ، پس به هر كس كه ملاقات كنى آن طرف اين باغ كه شهادت دهد كه لا إله الا اللّه مستيقنا بها قلبه فبشّر بالجنة . يعنى : شهادت دهد كه الهى نيست مگر اللّه تعالى حال كونى كه يقين كند به اين كلمه دل او پس بشارت ده او را به بهشت . پس من بيرون رفتم ، پس اوّل كسى كه ملاقات كردم عمر بود ، پس گفت : اين دو نعل چه چيز است ؟ گفتم : دو نعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است كه مرا فرستاده است ملابس اين دو نعل كه هر كس را ملاقات كنم كه شهادت دهد به يگانگى اللّه تعالى يقين‌كننده بوده دل او ، بشارت دهم او را به جنت . پس زد عمر بر سينهء من كه افتادم به است - يعنى : نشستن گاه خود - پس گفت : برگرد به سوى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله .