الشيخ محمد بن عبد الفتاح ( سراب التنكابني ) ( فاضل سراب )

93

ضياء القلوب ( فارسى )

و با كفايت اجمال در امثال اين امور مىگوييم كه : ممكن است كه ختم امامت به حضرت صاحب الامر عليه السّلام سبب غيبت باشد بنابر آنكه ظهور او بسا باشد كه مثمر شهادت باشد پيش از وقت ، و اين مستلزم هلاك اهل عالم شود به واسطهء ممتنع بودن خلو زمان از حجت الهى چنان كه دلالت بر آن دارد - بعد از دلالت عقل كه اشاره به آن شد - قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كه : « من مات و لم يعرف امام زمانه [ مات ] ميتة جاهليّة » . اگر كسى گويد كه : در اين زمان كه امام غايب است چه مىكنند مكلّفين ؟ هر چه در غيبت امام عليه السّلام مىكنند ممكن است در وقت عدم امام . جواب گوئيم كه : اگر استدلال ما بر حاجت به امام و وجود او امتناع تكليف بودن امام كلام تو صورتى داشت ، امّا كلام ما در وجوب تعيين امام از جانب اللّه تعالى است بنا بر وجوب اين مرتبهء لطف و شهادت كيفيت خلقت انسان و حيوانات بر اين و امكان تكليف بىاين دفع دليل ما نمىكند . و اين سخن شبيه است فى الجمله به آن كه كسى كه بشنود از كسى كه گويد كه : اللّه تعالى دست انسان را مشتمل بر انگشتان و هر انگشت را مشتمل بر مفاصل گردانيده تا آنكه انسان افعالى را كه به دست كند بر وجه كمال تواند كرد . ردّ آن كند كه احتياج به مفاصل و اصابع نيست بنابر آنكه من بسيارى از ايشان را ديده‌ام كه اصابع نداشتند و به آن متمكن به افعال بودند . و مخفى نيست كه اين رد ربط به كلام آن كس ندارد . خلاصهء سخن آنكه : اگر چه احتمال صحت تكليف هست با عدم امام در بعض اوقات به اعتبار امكان اجتهاد در آيات متعلقه به احكام و احاديثى كه استدلال به آن توان كرد و استدلال به دليل عقل و اجماع در حكمى كه يكى از اين در آن باشد و احتياط كردن در چيزى كه نتوان بخصوص آن استدلال كرد .