العلامة الحلي ( شارح ومترجم : على محمدى )
438
شرح كشف المراد ( فارسى )
چيزى گفت و حضرتش به زبان وى جواب داد و اژدها از مسجد بيرون رفت و غايب شد آنگاه حضرت براى رفع تعجّب ديگران فرمود او از فرمانروايان جن بود كه مسألهاى برايش پيش آمده بود از من پرسيد و من جوابش دادم و رفت [ شگفتا از اين منطق كه با پرنده و درنده و گزنده و جن و انسان آشنا است ] . 3 - هنگامى كه حضرت با لشكريان متوجه صفين بود تشنگى بر خود لشكر و حيوانات آنها غلبه نمود حضرت ديرى را ديد و از راهب آب طلب كرد راهب گفت از اينجا تا آب سه فرسخ راهست و در هر يك ماه از براى من اندكى آب مىآورند اگر به شما دهم خود تلف مىشوم ، حضرت ( عليه السلام ) از راه بدر رفته اطراف را ملاحظه نمود و زمينى را نشان داد كه بكنند چون كندند سنگ عظيمى پيدا شد ، فرمود سنگ را برداريد و آب بخوريد خلق كثير بر آن جمع شدند كه سنگ را حركت دهند نتوانستند سيصد كس بودند و عدد لشكريان نود هزار چون همه عاجز آمدند خود از اسب فرود آمده به سر پنجه خيبرگشا آن سنگ را حركت داده برداشت و بدور افكند از زير آن چشمه آبى پيدا شد كه آبش از عسل شيرينتر و از يخ سردتر و از برف سفيدتر بود تمام لشكر آب خوردند و حيوانات را آب دادند و مشگها را پر كردند و باز امر نمود كه سنگ را بجاى خود نهند و چون مقدور لشكر نبود خود به نفس نفيس متوجه شده و سنگ را بجاى خود نهاد و خاك بر آن ريختند و چون از صفين مراجعت نمودند يارانى كه همراه بودند هر چند تفحص كردند آن را نيافتند و راهب از دير فرود آمد پرسيد كه اين شخص نبى است گفتند نه وصى نبى است پس به خدمت حضرت شتافته و مسلمان شد و گفت از پدران بما رسيده بود كه در حوالى اين دير آبيست و از آن نشان ندهد مگر نبى يا وصى نبى و پدر من در آرزوى ديدن اين سرور مدتها درين دير بسر برده و اين دولت نصيب من شد پس به خدمت