العلامة الحلي ( شارح ومترجم : على محمدى )
157
شرح كشف المراد ( فارسى )
و گروهى از جهلهء صوفيه بر آنند كه : خداوند در بدن عارفين و اصل و كامل حلول كرده است . و گروهى از غلاة يعنى غلوّ كنندگان و مفوضه شيعه مدعّى شدهاند كه خداوند در على و اولاد او حلول كرده است به عقيدهء ما نظريه حلول سخت فاسد و بىاساس مىباشد زيرا كه براى حلول سه معنى متصور است كه هيچكدام صحيح نيست : 1 - حلول به معناى عارض شدن باشد يعنى حلول عرضى در جسمى مانند حرارت و برودت كه حلول بر نار و ماء مىكنند و مانند حلول بياض در جسم و . . . اشكال اين معنا آنست كه : عرض بدون معروض و حالّ بدون محل نشايد بلكه هميشه نيازمند به محل و معروض است و وجودش يك وجود تبعى است كه هرگز قائم به ذات خويش نيست و اگر خداوند حالّ در محلى باشد به اين معنا لازم مىآيد كه نيازمند به آن محل باشد و احتياج مستلزم امكان است و امكان قسيم واجب است فما فرضناه واجبا صار ممكنا . 2 - حلول به معناى واقع شدن و حلول كردن جسمى در جسم ديگرى باشد مانند حلول زيد در منزل و آب در كوزه . آب در كوزه و ما تشنه لبان مىگرديم * يار در خانه و ما گرد جهان مىگرديم اين معنا نيز باطل است چون مستلزم نياز به مكان و جسم ديگر است و حاجتمندى از خصائص ممكنات است و ممكن قسيم واجب الوجود است . 3 - حلول به معناى قيام موجودى به موجود ديگر در اصل وجود باشد همانند قيام اثر به مؤثر و ظل به ذى ظل و . . . اين معنا هم كه بطريق اولى براى ذات حق محال است چون مستلزم آنست كه ذات حق معلول شيئى ديگر باشد و حال آنكه واجب الوجود مؤثر است و نه متأثر علت است و نه معلول منظور