ناصر خسرو
55
زاد المسافر ( فارسى )
قول هفتم اندر نفس [ سخن سپس از قول اندر حركت ، اندر نفس واجب آمد گفتن ، از بهر آنكه حركت اندر جسم طبيعى و اندر جسم نفسانى پيداست و به قولى كه اندر حركت گفتيم ، ظاهر كرديم كه مر جسم را به ذات خويش حركت نيست ، پس واجب شد كه ظاهر كنيم كه نفس جوهرى است كه حركت مطلق مر او راست و آن جوهر به ذات خويش زنده است و مكان صورتهاست و دانشپذير است و پس از فناى شخص به انحلال او ، به ذات خويش قائم است و خداوند علم است و جسم نيست . آنگاه هر كه خواهد مر اين جوهر را نفس گويد و خواهد نامى ديگر نهدش . ] [ پس گوييم : گروهى از ضعفاى خلق كه رنج آموختن علم نتوانستند كشيدن و لطايف را به صورت خويش نتوانستند كردن ، گفتند : نفس چيزى نيست به ذات خويش قائم ، بل اعتدال طبايع است آنچه مر جسد حيوان را همى زنده دارد و اين فعلها از او همىآيد . و دليل آوردند بر درستى اين قول بدانچه گفتند : چو اعتدال از حال خويش بشود به ديوانگى يا به بيمارى يا به مستى ، آن فعل از او همى ناقص آيد و مر چيزهاى دانسته و شناخته را همىنداند و نشناسد . پس گفتند كه اين حال دليل است بر آنكه آنچه اين فعلها و علمها مر او را بود ، اعتدال بود تا چو اندر او