ناصر خسرو
49
زاد المسافر ( فارسى )
باشد ، و چو آبهاى روان از رودهاى « 1 » عظيم و سيلهاى قوى مر خاك و سنگ را از بالاها « 2 » سوى نشيبها نقل همىكند و بادها مر ريگهاى روان « 3 » بسيار از جايى به جايى همىبرد ، گرانىهاى زمين از جايى به جايى همىشود . و روا نيست كه از مركز عالم بار زمين بر يك جانب بيشتر از آن باشد كه بر ديگر جانبها ، از بهر آنكه به مثل قطر زمين چو عمود ترازوست و ميانهء آن عمود مركز عالم است و بار زمين از هر دو سر بر راستى است سخته و ميانهء آن عمود به مثل معلاق فلك اندر آويخته است ، هرگاه كه آبها و بادها مر گرانىهاى بسيار - از خاك و ريگ و آب - از آن سر عمود بدان سر ديگر افكند ، زمين به كلّيت از جاى خويش بگرايد به جاى ديگر و مركز عالم از آن نقطهء خاك به نقطهء ديگر بدل شود و آن معلاق از عمود زمين به جايى افتد كه بر هر دو سر او بار يكسان باشد ، هم چنان كه چو ميانهء عمود به رشتهاى آويخته باشد و بار بر هر دو سر عمود يكسان باشد ، اگر بعضى از بار از يك سر عمود به ديگر سر برده شود ، مر آن رشتهء معلاق را از آنجا كه باشد بدان سر كه بار سوى او بردند نزديكتر بايد بردن تا عمود راست بايستد . پس بدين شرح كه بكرديم « 4 » ، پيدا شد كه همان نقطه كز خاك وقتى آراميده باشد چو اندر مركز باشد ، به وقتى ديگر متحرّك باشد سوى نقطهء ديگر كه پيش از آن او سوى او متحرّك بود . و ممكن است كه همه جزوهاى خاك يك يك به زمان دراز بدين تصرّف عظيم كه همىرود از باد و آب بر اين جسم كه خاك است ، بدان نقطهء مركز رسند به بسيار دفعهها . و اين برهانهايى كه نموديم ، دليل است بر آنكه حركت اجسام طبيعى به قسر است نه به طبع ، و طبع نامى است مر قسر را ، و ما فرق ميان طبع و قسر اندر اين قول گفتيم . و حال آتش اثير كه بر حاشيت طبايع ايستاده است ، از دو بيرون نيست : يا تكيه بر هوا كرده است و هوا به ميان او و ميان آب ستون گشته است و مر او را همىنگذارد كه سوى مركز فرود آيد - هم چنان كه
--> ( 1 ) . C : + و جوىهاى . ( 2 ) . B : بالاى هوا . ( 3 ) . C : + را . ( 4 ) . B : - كه بكرديم .