ناصر خسرو

47

زاد المسافر ( فارسى )

است بدان جاى و بازماندن چيز از جايى كه قصدش بدان باشد ، جز به قهر نباشد . پس طبايع مقهور است بدين معنى و حركات او به قهر است . ] [ و گفتن كه مر دو طبع را حركت سوى مركز عالم است بدانچه ايشان گرانند چو خاك و آب ، و مر دو طبع را حركت سوى حواشى عالم است بدانچه ايشان سبكند چو هوا و آتش ، قولى عاميانه و تعليمى است و حقيقت آن است كه بدانى كه همه اجزاى عالم تكيه بر مركز عالم دارند و ليكن به حكم آن صورت كه يافته‌اند ، هر يكى مر ديگرى را اندر حيّز خويش جاى ندهند . و فرقى نيست ميان فرود آمدن سنگ از هوا سوى زمين و شكافتن او مر هوا را تا به حيّز خويش برسد و ميان بر شدن پاره‌اى از هوا كه مر او را اندر زير آبى ژرف از دهان بيرون گذارى تا آن پارهء هوا مر آن آب سطبر را بشكافد و بر سر او بر شود . و همين است حال پاره‌اى آتش كه تو مر او را به زير هوا اندر همىبسته « 1 » كنى بر چيزى كه به دو اندرآويزد از هيزم و جز آن ، و همىگريزد آن آتش پاره از اين هوا و همىخواهد كه بر سر او برشود . آن‌گاه اگر خواهى ، مر سنگ فرود آينده را از هوا چنان پندار كه هوا مر او را همى سوى مركز دفع كند و خود بر سر او بايستد ، « 2 » و مر هواى فروشونده را از زير آب چنان همىپندار كه آب مر او را به سر خويش براندازد و خواهى چنان گوى كه سنگ مر هوا را همىبدرّد و فرود آيد و هوا مر آب را همىبشكافد و برشود . و اگر ما به وهم زمين را سوراخ كنيم چنان كه آن سوراخ تا به مركز عالم برسد ، دانيم كه آن سوراخ پرهوا شود . پس پيدا آمد كه هوا همى سوى حاشيت عالم راه نجويد ، بل مركز را همىجويد و ليكن همى راه نيابد از آب و خاك كه به مركز از او سزاوارترند بدين صورت‌ها كه يافته‌اند از مدبّر حكيم . ] [ پس گوييم كه مركز عالم آن نقطه است كه ميانهء قبّهء افلاك است و از خاك يك جزو نامتجزّى اندر اوست ، و ديگر جزوهاى زمين همه بر آن يك جزو تكيه كرده‌اند و فرودين جزوهاى زمين مر جزوهاى برين را چو ستون‌ها گشته‌اند و خاك

--> ( 1 ) . C : گسسته . ( 2 ) . C : نشيند .