ناصر خسرو

32

زاد المسافر ( فارسى )

و امّا قول حق آن است كه بدانى كه هم چنان كه ظهور اعراض به ميانجى قيام جواهر است ، وجود و قيام جواهر نيز به وجود و ظهور اعراض است اندر جواهر ، و جفت‌كنندهء جوهر با عرض و هيولى با صورت ، مر صورت‌ها را و اعراض را اسباب وجود و ظهور جواهر و هيوليّات گردانيده است و مر جواهر و هيوليّات را به بقاى اعراض و صور اندر ايشان باقى كرده است . و مر يكى را از اين دو جفت بىيار خويش وجود نيست ، بل كه هنوز وجود صورت بىهيولى ممكن‌تر از وجود هيولى است بىصورت ، از بهر آنكه صورت به فاعل خويش قائم است و اندر نفس موجود است بىهيولى ، و وجود هيولى و مادّت بىصورت ممتنع است ، بل كه جوهر خود به حقيقت صورت است ( نه مادّت ، از بهر آنكه شرف مادّت به صورت است . ) و نيز فعل از مركّبات طبيعى از صورت آيد نه از مادّت ، چنان كه مر آتش را فعل جوهرى روشنى و گرمى است و روشنى و گرمى اندر آتش صورت‌هاى اويند ، پس سوختن و روشن كردن از صورت آتش همىآيد نه از هيولى آتش ، از بهر آنكه هيولى ( آتش ) همان هيولى است كه مر آب راست . و چو پيدا شد كه فعل مر صورت‌ها راست ، ظاهر گشت كه جوهر به حقيقت صورت است نه مادّت . امّا حاجت صورت به مادّت از بهر ظاهر شدن صورت است اندر او ، نه از بهر بقاى صورت است به دو . و دليل بر درستى اين قول آن است كه اندر ما هم مادّت است و هم صورت ، و مادّت اندر ما طبايع است و طبايع از تركيب ما پيوسته به تحليل بيرون شونده است - و دليل بر بيرون شدن طبايع از اشخاص ما به همهء وقت‌ها ، حاجتمند شدن ماست به غذا سپس از بىنيازى كه آن گرسنگى ماست سپس از سيرى - و اين مادّت كه اندر ماست زير صورت است و مادّت هموار گريزنده است از اين تركيب و هر وقت كه از اين مادّت چيزى بيرون شود ، ما به غذا بدل آن را به جاى او بنهيم . پس صورت ما باقى است و مادّت ديگر همىشود ، بر مثال خانه‌اى كز بسيار خشت‌ها برآورده باشند و هر ساعتى خشتى از آن همى بيرون گيرندش و ديگر خشتى به جاى آن همىنهند تا به مدّتى نزديك اين