عبد الرزاق اللاهيجي

12

سرمايه ايمان در اصول اعتقادات ( فارسى )

شخص يكى باشد و معنى كلّى تا مشخّص و جزئى نشود موجود نتواند شد . و هر معنى كه متشخّص شود و موجود گردد ، آن معنى را بدون تشخّصى كه به او ضمّ شده ، حقيقت آن شخص خوانند . پس كلّى اگر تمام حقيقت افراد خود باشد ، آن را نوع حقيقى خوانند ؛ چون انسان . و اگر بعضى از حقيقت افراد خود باشد و مخصوص به حقيقت واحده باشد ، آن را فصل قريب خوانند ؛ چون ناطق نظر به افراد انسان . و اگر شامل حقايق مختلفه باشد و تمام حقيقت مشتركهء آن حقايق مختلفه باشد ، آن را جنس خوانند ؛ چون حيوان نظر به انسان و فرس و بقر و غير ذلك . و اگر بعضى از حقيقت مشتركه ميان حقايق مختلفه باشد آن را فصل بعيد خوانند ؛ چون حسّاس كه بعضى از معنى حيوان است نظر به افراد مختلفهء حيوان . و جنس نيز قريب و بعيد شود ؛ چون حيوان و جسم نامى نظر به انسان . و منتهى شود در طرف بالا به جنسى كه بالاتر از آن جنس ديگر نباشد و آن را جنس عالى و جنس الاجناس گويند ، چون جوهر نظر به انسان . و در طرف پايين به جنسى كه پايين‌تر از او جنسى ديگر نبود و آن را جنس سافل گويند . هر كلّى را كه تمام حقيقت يا بعض حقيقت بود ، ذاتى خوانند . و عرضى اگر مخصوص حقيقت واحده باشد ، خاصّه بود و الّا عرض عام ، چون ضاحك و ماشى نظر به افراد انسان . [ قضيّه ] و قضيّه اگر هر يك از طرفينش مفرد يا در حكم مفرد باشد ، حمليه بود ؛ و جزء اوّل را موضوع و دوم را محمول خوانند ، چون زيد كاتب و الانسان حيوان ناطق . و اگر هر يك قضيّه باشند شرطيه : يا متّصله اگر حكم به اتصال بين الجزأين باشد ، چون إن كانت الشمس طالعة فالنهار موجود . و يا منفصله اگر حكم به انفصال بود ، چون العدد إمّا أن يكون زوجا و إمّا أن يكون فردا . و هر كدام موجبه باشند اگر حكم به ايجاب حمل و اتصال و انفصال بود ، چون مثالهاى مذكوره . و سالبه باشند اگر حكم به سلب آنها بود ، چون زيد ليس