ضياء الدين جرجانى

59

رسائل فارسى جرجانى ( فارسى )

و همچنين ، تابستان و زمستان كه اگر هر سالى همان بودى ، بايستى كه يكى از ديگرى گرمتر و ناخوشتر نبودى . و اگر جوشش شدى و خويشتن آمدى ، حالش همان بودى كه در شب و روز گفته آمد . چون اين جمله باطل است ، نبماند الّا اين جمله را : نيست كننده‌اى و پيدا كننده‌اى بود . و همچنين ، ماه كه وقتى پيدا و وقتى ناپيدا بود ، و وقتى تمام چنان كه همه شب روشن دارد ، و وقتى ناقص بود . و همچنين ، آفتاب كه وقتى بتدريج بالا مىگيرد ، و وقتى به نشيب مىگيرد . و سخن در ديگر ستارگان همچنين بود . و همچنين ، ابر كه گاهى آيد و گاهى نيايد ، و چون آيد گاهى بارد و گاهى نبارد . و همچنين ، باد و هوا كه گاهى ساكن و آرميده و خوش و آهسته جهد ، و گاه چنان جهد كه ويرانى كند . و آنچه بر روى زمين و بر سر درختان پيدا مىشود كه اگر پيش از آن زمين يا درخت را بشكافند ، اثر و نشان آن نبيند . به يك آب و يك زمين چندين الوان پيدا مىشود كه هر يك را طعمى و رنگى و بويى ديگر بود . و اين اشيا ؟ ؟ كه بر اين حالها مىگردد اگر به خويشتن حاصل آمدى ، روا بودى كه يكى از ما بىبلايى و آفتى ، رفتن خواستى نشستن آمدى و يا نشستن خواستى رفتن آمدى ، و يا بنا بىبنّا و انگشترى بىزرگر و صناعتها بىكنندهء آن صناعتها حاصل آمدى . و چون اين محال است ، پس آنچه حكمت و عجايب در و بيشتر است نيز محال بود كه خويشتن حاصل آيد . و ديگر ، صورتى بر چوبى يا بر ديوارى - كه بينا و شنوا و گويا نبود - بىنگارنده حاصل نيايد . پس ، آدمى بينا و گويا و شنوا و گيرا با صورت زيبا چگونه بىآفريننده و نگارنده حاصل آيد . و هر عاقلى داند كه او هميشه نبوده است ، و داند كه خود را خويشتن پيدا نكرده است كه آنچه نباشد محال بود كه چيزى آفريند ، و داند كه مادر و پدر نكرده‌اند كه اگر چنين بودى ، چون پسر خواستندى دختر نيامدى و چون نيكو و تمام خلقت خواستندى مكروه ديدار و ناقص خلقت نيامدى . پس اگر بنماند ، الا كه پيداكننده