ناصر خسرو

36

خوان الإخوان ( فارسى )

همى دليل كند كه او پيشتر از همه چيزها هست شده است . و چون درست شد كه نخستين هستى بود و دانا بود پس درست شد كه دانستهء او جز ذات او نبود ، و چون ذات او نخست هستى بود و تمام بود دليل باشد كه همهء محسوسات و معقولات بجملگى اندر ذات او بود و دانستهء او بود كه اگر كسى گويد كه هيچ چيز هست كه نابوده است يا خواهد بودن كه اندر ذات عقل تخم نكشته بود نخست كه او بابداع بارى نه از چيزى پديد آمد ، گفته باشد كه عقل نه تمام بود و نقص بابداع بارى سبحانه بازبسته باشد ، و دور است ابداع بارى سبحانه از نقص و عجز ؛ و چيز ناتمام نگزيده باشد اندر آنك تمام باشد تا بدان قوت كه اندر آن تمام باشد آن ناتمام تمام شود . و نگريستن عقل كل بذات خويش جوهرى بود نه تكلفى ، از بهر آنك جوهر عقل نگريستن و دانستن است ، و چون خود جز عقل چيز نبود و جوهر او دانستن بود دانندهء خويش بود ، و هر چيز كه او داننده باشد از حد قوت به حد فعل بيرون آيد ، بر مثال شاگرد كه از نگريستن اندر استاد خويش بفائده پذيرفتن از حد قوت به حد فعل بيرون آيد ، و چون حكم داننده مر چيزى را و نگرندهء اندر چيزى آن بود كز حد قوت به حد فعل بيرون آيد و عقل كل خود تمام بود به قوت و فعل چون ذات او مر او را دانسته شد و او جوهرى باقى نورانى بود ازو برخاست جوهرى كه اندر حد قوت بود و بيرون آينده بود كز فعل همىبدان حكمى كه ياد كرديم كز دانستن و نگريستن چيز از حد قوت به حد فعل آيد ، و چون همه اندك و بسيار از روحانى و جسمانى كه هست و مىباشد تخم آن اندر عقل كل بود واجب نبايد كه عقل كل جز بذات خود بنگرد ، بر مثال كسى كه سخن اندر معنى بداند و بازهم مر آن سخن را بنويسد هرگز حاجتمند نشود كه آن سخن را از نبشتهء خويش برخواند .