السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث

1374

تعليقات نقض ( فارسى )

يكى گفتش اى مرد راه خداى * بدين ره كه رفتى مرا ره نماى چه كردى كه درّنده رام تو شد * نگين سعادت بكام تو شد بگفت ار پلنگم زبون است و مار * و گر پيل و گرگى شگفتى مدار تو هم گردن از حكم داور مپيچ * كه گردن نپيچد ز حكم تو هيچ » نظير مضمون بيت آخر اين قصه است آنچه شيخ بهائى ( ره ) در كشكول آورده ( ص 391 نسخهء مطبوعه بطهران بسال 1321 ه ) : « قيل لراع عابد وجدت الذئاب بين غنمه و هي لا تؤذيها : متى اصطلحت الذئاب مع غنمك ؟ - قال : منذ اصطلح الراعي مع اللّه تعالى » . نگارنده گويد : چون اصل اين قصّه را مصنّف ( ره ) بر سبيل طعن و معارضه و بعبارت ديگر بعنوان دليل نقضى نه بعنوان دليل حلّى آورده است بيشتر از اين در اين موضوع بحث نمىكنيم . مستدرك ص 76 ، س 5 شرح غزوهء ذات السلاسل ابو الفتوح رازى ( ره ) در تفسير سورهء و العاديات گفته ( ج 12 ، ص 150 ) : « مقاتل گفت : سوره در حق سريّه‌اى آمد كه رسول ( ص ) ايشان را به حيّي فرستاد از بنى كنانه ، و منذر بن عمر الانصارى را بر ايشان امير كرد ، بعضى دگر گفتند : در حقّ سريّتى آمد كه ايشان را بذات السلاسل فرستاد امير المؤمنين على عليه الصلاة و السلام را بر ايشان امير كرد ، او برفت و با فتح باز آمد پس از آنكه دو معروف از صحابه برفتند و بىمقصود بازآمدند ، عمرو بن عاص گفت : يا رسول اللّه مرا بفرست كه الحرب خدعة فلعلّي أخدعهم ، او را بفرستاد ، هم باز آمد و كارى نكرد . امير المؤمنين على عليه الصلاة و السلام را بر آن سريّه امير كرد و آن هر سه را در زير رايت او كرد ، راه را بگردانيد و راه ديگر برگرفت كه بازپس ايشان افتاد و همه شب را به زمين سنگلاخ برفت ، بوقت صبح بسرايشان رسيد و ايشان غافل و بيشتر خفته و بر ايشان زد و قومى را بكشت و قومى را اسير كرد و مال ايشان بغارت