السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث

1044

تعليقات نقض ( فارسى )

بود ايستاده بر پا ، لختى و سرفكنده * لرزنده چون چنارى ، از تندباد صرصر من مانده در نظاره ، از دير بر كناره * آن مرغ چون شراره ، منقار پر ز آذر اندر پريد و ربعى ، بر كند و زد بمنقار * كردش بطعمهء خود ، چون بچّه شير مادر يك لحظه بود و برخاست پس كرد ميل بالا * رفت از نشيمن خاك ، تا زير چرخ اخضر بار دوم بيامد ، ربعى دگر جدا كرد * چون باز كو زند چنگ ، در سينهء كبوتر بار سيم بيامد ، ربعى دگر ازو خورد * بار چهارمش خورد ، از فرق پاى تا سر چون طعمه كرد باقى ، مرغ از نشيمن خود * بالا گرفت و بر رفت ، از ديده شد مستّر - . - طيّار شد بپرواز ، چون شد نهان ز چشمم * من در شگفت ماندم ، رفتم بمعبد اندر گفتم چرا نجستم ، از حال او نشانى * آنگاه شد به صورت ، در چشم من مصوّر در معبد ايستاده ، بر وى نظر گشاده * چشم نظر نهاده ، بر گنبد مدوّر ديدم كه بار ديگر ، مرغ از هوا برآمد * بر سنگ خاره بنشست بانگى بزد چو قيصر زان چار پاره انسان ، زانسان كه شرح دادم * از حلق خود برافكند ، بر حالت مقرّر اجزاى شخص چون شد ، بر يكدگر مركب * صورت بجاى صورت ، جوهر بجاى جوهر از خانهء عبادت ؛ بيرون شدم به عادت * پيش آمدم بديدم ، شخصى كريه منظر گفتم به دو : كدامى ؟ چه شخصى و چه نامى ؟ * با من بگو تمامى ، احوال خود سراسر از من نمود پنهان ، احوال صورت خود * الحاح مىنمودم ، او ايستاده مضطر ديدم كه ديدهء او ، خونابه ميچكاند * چون آتش فروزان ، تركيب هيمهء تر سوگند دادمش گفت ، ايواى من چگويم * هستم بدين عقوبت ، تا روزگار محشر من بدترين اشرار ، كافرترين كفّار * در زير چرخ دوّار ، از من نبوده بدتر چون سيرت بد خويش ، لختى مرا بيان كرد * گفتم بگو تو نامت ، اى ظالم ستمگر گفت ابن ملجمم من ، در دست صد غمم من * در قيد محكمم من ، تا رستخيز محشر من كشته‌ام على را ، ضربت زدم ولى را * آن نور منجلى را ، شير خداى اكبر اين مرغ را مسلّط ، كرده است با تن من * تا ميدرد تنم را ، زان مخلب چو خنجر