السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث
727
تعليقات نقض ( فارسى )
بالا گرفت ليكن رئيس اصفهان يعنى قاضى القضاة ابو اسماعيل عبيد اللّه « 1 » بن على خطيبى كه مردى جاهل و محيل بود و از سعد الملك ترس داشت او را در پيش سلطان محمّد بميل بباطنيّه متّهم ساخت . سلطان ابتدا سعد الملك را محبوس ساخت سپس بر اثر غوغاى عوام و شايع ساختن الحاد وزير او را بر در اصفهان بدار آويخت و چهار نفر از اعيان اصحاب و اكابر ديوان او را نيز در همين ماه شوّال از سال 500 كشت و آن وزير با تدبير به اين ترتيب بسعايت خطيبى مغرض هلاك گرديد « 2 » . از شعراى سلاجقه از معزّى و از قاضى ارّجانى در مدح سعد الملك قصايدى در دست است ، مدح معزّى راجع است بايّامى كه سعد الملك آبى در زير دست ابو الغنايم تاج الملك رئيس ديوان طغرا و انشاء ملكشاه در قسمت اخير سلطنت آن سلطان كار ميكرده چه معزّى در ايام وزارت سعد الملك يعنى در فاصلهء بين 498 و 500 در خراسان در خدمت سنجر و وزير او خواجه فخر الملك ميزيسته ، قصيدهء معزّى چنين شروع مىشود :
--> ( 1 ) - اسم اين شخص در متن خلاصهء عماد كاتب ( ص 91 ) بغلط عبد اللّه چاپ شده در صورتى كه در اصل نسخهء عماد كاتب نسخهء كتابخانهء ملى پاريس و راحة الصدور عبيد اللّه است بعلاوه ابو المظفر أبيوردى در قصيدهاى كه در مدح او گفته ( ديوان ابيوردى ص 165 - 167 ) نام او را در شعر عبيد اللّه آورده است . و همچنين در ابن الاثير در ذيل وقايع سال 502 كه در آن سال بدست باطنيه بقتل رسيد . ( 2 ) - شرف الدوله محمد بن عز الملك الكافى لقيته باصفهان شيخا بهيا و بلغ أمره درجة الوزارة فى عهد السلطان محمد بن ملكشاه و قتل مع سعد الملك الوزير . و برز أبوه هذا فى الفضائل كلها و بلغ الغايات و فروع ذوى الدرجات . . . و كان طبقة فى الشطرنج لم يكن باصفهان من يقاومه ، و قد كان فى أيام الشبيبة ممدوح الغزى ( خريدهء عماد كاتب ) . اما سعد الملك رازى رحمة اللّه عليه شيعى امامى اصولى بود چون خواجگان دولت به روى درآمدند و تعرضش كردند سلطان سعيد محمد نور اللّه مرقده متغير شد و برآويخت و بر آن پشيمان شد و سه روز بار نداد چهارم روز كه بر تخت نشست همهء قاصدان سعد الملك خائف شدند و شمس رازى شاعر در حضرت سلطان شد و بايستاد و بآواز بلند اين قطعه بر سلطان خواند : ترا سعد و بو سعد بودند يار * چو تاج از بر سر درآويختى درآويخت با بست آن هر دو را * تو آن هر دوان را برآويختى از سعد سعد الملك را خواسته و از ابو سعد زين الملك را . سلطان بگريست و شاعر را سيم و خلعت داد و بفرمود تا سعد الملك را با رونقى و حرمتى دفن كردند ( بعض مثالب النواصب ) .