على اصغر حلبى

112

تاريخ علم كلام در ايران و جهان

( پيروان محمد بن نصير نميرى معاصر امام على النقى ( ع ) كه حاليه در برخى از قسمت‌هاى سوريه « 1 » فعاليت مىكنند ) در واقع از بقاياى فرقهء سبائيّه‌اند . معروف اين است كه او و يارانش پيش امير مؤمنان ( ع ) آمدند و به زبان گفتند « انت هو - تو اويى ! » على گفت « او كيست ؟ » گفتند « تو خدايى ! » امير مؤمنان اين سخن را بزرگ يافت ، و آنان را به توبه خواند . ولى آن جماعت نپذيرفتند . پس امام دستور داد آتشى برافروختند ، و ايشان را به آتش سوزانيد . و گويند در حالى كه به آتش مىسوختند مىگفتند : اكنون نزد ما محقّق شد كه تو خدايى ، زيرا « به آتش جز خداوند آتش نمىسوزاند » « 2 » . و آن حضرت در اين باره مىگويد : لمّا رأيت الامر امرا منكرا * اجّجت نارا و دعيت قنبرا « 3 » ( - يريد قنبرا مولاه ) . پيروان او را سبئيّه ( سبئيّه ) مىگويند . طبق يك روايت ديگر ، على ( ع ) او را به مداين تبعيد كرد . عبد اللّه مىگفت : على پروردگار راستين است . او نه مرده ، و نه كشته شده است . و ابن ملجم مرادى ، در واقع شيطانى را كه به شكل على ( ع ) مصوّر شده بود كشت . و حاليّه او در ابرهاست و رعد ، صوت ترانهء او و برق آواز تازيانهء او است . و او پس از اين به زمين فرود خواهد آمد و آن را از عدل پر خواهد ساخت . و از همين‌جاست كه چون اين جماعت صداى رعد را مىشنوند ، مىگويند : عليك السلام يا امير المؤمنين « 4 » ! برخى از پژوهشگران جديد گفته‌اند كه بسيارى از فتنه‌هاى آن روز را او هدايت مىكرد . مثلا همو بود كه ابو ذر غفارى ( وفات ، 32 ه . ق . ) را در روزگار عثمان به اشتراكيّت « 5 » فرا خواند ، و باز او بود كه شهرها را بر عثمان شورانيد ، تا او را كشتند . و گفته‌اند كه او پديدآورندهء نظريّه « وصايت » بود و آن عبارت از اين است كه « امام ، بايد دربارهء نايب پس از خودش صريحا وصيّت كند » ، و همو پديدآورندهء نظريّهء « رجعت » است ، يعنى اينكه « امام حتما برخواهد گشت » تا بدانجا كه از وى روايت كرده‌اند كه

--> ( 1 ) . بويژه در كوه‌هاى لاذقيّه ، و طرابلس و حماه و دمشق . و تعداد آنها به - 1600 تن بر مىآيد . ( 2 ) . ابن ابى الحديد ، شرح نهج البلاغه ، 8 / 119 - 124 ، ابو الفضل ابراهيم ؛ ابن حزم ظاهرى ، الفصل ، 4 / 184 ؛ علّامهء حلّى ، كشف المراد ، 296 ، قم ) « لا يعذّب بالنار الّا ربّ النار » . ( - شهرستانى ، ، الملل و النحل ، 1 / 188 ، كيلانى ) . ( 3 ) . ابن قتيبه ، المعارف ، 622 ، ثروت عكاشه . چون كار ( ايشان ) را كارى ناپسنديده ديدم . آتشى برافروختم و قنبر ( غلام خود را به يارى ) فرا خواندم . ( 4 ) . جرجانى ، تعريفات ، 103 . ( 5 ) . Socialism .