أبي الفتح الكراجكي ( مترجم : كمره اى )
82
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى )
و بايد آنها را درستكار دانست و گر چه علت كارهاى آنها را ندانست . من يك روز ناچار شدم با جمعى صوفى همنشينى كردم و چون مجلس گرم شد بشيوهء خود بسرود خواندن و رقص پرداختند و من در يكسو گوشه گرفتم و مردى فاضل و ديندار هم به من پيوست و با او مذمت صوفيان و آنچه را ميكردند در ميان نهاديم و فساد اغراض تأويلى آنها را با زشتى كارهائى كه ميكنند بازگو كرديم ، از حركت آنها و ايستادن آنها و از آزارها كه در حال رقص به خود ميدهند و آن مرد هم قول مرا تصديق ميكرد و آنان را خطاكار ميدانست و پيوسته چنين بود تا يكى از سرودخوانان آن جمع به اين اشعار سرود خواند . مصنف چند شعر عربى آورده كه سوم آنها اينست : فطافت بذاك القاع ولهى فصادفت * سباع الفلا ينهشنه أيما نهش ترجمه : گردش كرد در آن بيابان شيدا و برخورد * بدرندگان آن دشت كه او را پاره پاره ميكردند چگونه پاره كردنى چون رفيق من اين سرود را شنيد از جا جست و شتابكرد به برجستن و رقص و گريه و سيلى برخ زدن بيش از آنكه آنان پيش از او انجام دادند و آنها را تخطئه ميكرد و بنادانى نسبت ميداد ، و بازگو ميخواست از شعرى كه بازگو خواستن آن خوب نبود و شيوهء صوفيان نبود كه از آن در طرب آيند و آن همين شعر « فطافت بذاك القاع و لهى بود الخ » و با خود همان كارها را ميكرد و از جز اين شعر خواهش نميكرد تا تاب از خود برد و مانند مردهاى غش كرد و افتاد و من از كار او حيران شدم و بانديشه رفتم چون از او شنيدم كه آنها را مذمت ميكرد و چون به هوش آمد بيدرنگ سبب اين كار ناهنجار او را پرسيدم با اينكه او ديگران را مذمت ميكرد و نادان ميشمرد و پرسيدم از اينكه چرا اين شعر را بازگو ميخواست با اينكه شيوهء صوفيان نبود از چنين شعرى بازگو خواهند ، به من پاسخ داد من نادان نيستم به آنچه ميگوئى و عذر روشنى دارم در آنچه كردم و تو را اعلام ميكنم كه پدرى داشتم نويسنده و دفتردار پادشاه بود و به من