أبي الفتح الكراجكي ( مترجم : كمره اى )
54
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى )
امير مؤمنان ( ع ) بود و نزد او ماند تا هنگام سحر و در آن وقت بجستجوى غار ميرفت و در راه ابو بكر را ديد و او از مقصد آن حضرت آگاه شد و او هم بحسب ظاهر از پيروان اسلام بود و رأى درست اين بود كه او را با خود ببرد تا راز او فاش نشود و مبادا او از حالش خبر بدهد و اگرش با خود نميبرد از زيان او در امان نبود . و اما آن مارى كه ابو بكر در غار ديد دليلى نيست كه قصد دفاع از پيغمبر را داشته و جز اين نيست كه مار او را گزيده و اظهر اينست كه اين كيفر گناه او بوده كه در غار محزون شده و روشن شد برايت كه مخالف اگر در برترى ابى بكر بدين سخنها اعتماد دارد اينها صرف دعواست و طرف او نپذيرد و بلكه در هر چه او در اين باره ميپندارد بخلاف آن عقيده دارد . و بدان آنكه جانش را فداى رسول خدا ( ص ) كرد و خون دلش را به او بخشيد و كارى كرد كه هيچ كس نميتوانست و فرشتههاى خدا در آسمان از كارش در شگفت شدند امير مؤمنان على بن ابى طالب ( ع ) بود . زيرا چون همهء بتپرستان كه هم قول شدند در جدائى از آن حضرت و اتفاق كردند تا او را بكشند و خدا به او فرمان داد كه همان شب از مكه بيرون رود كسى نديد كه زودتر فرمان او را پذيرا شود و براى رضاى او بسختيها تن در دهد جز امير المؤمنين ( ع ) و او را نزد خود خواند و بخبرى كه بوحى به دو گزارش بود آگاهش كرد كه همهء مردم بتپرست يك قول شدند كه بر خانهء او هجوم كنند و او را در بسترش بكشند و خدا به او فرموده بسوى يثرب بيرون رود و فرمود : اى على چون من نماز عشاء را خواندم تو در بسترم بخواب و پتوى مرا روى خود بينداز تا چون بتپرستان تو را در اين حال ببينند گمان برند كه من از خانه بيرون نشدم و بجستجوى من تلاش نكنند و على ( ع ) را در جايگاهى پر هراس واداشت و تكليف سختى به دو كرد كه بر مانند آن شكيبا نبود كسى جز اسماعيل ( ع ) وقتى كه پدرش خليل به او گفت ( آيهء 102 سورهء الصافات ) : « اى پسر جانم راستش من در خواب ديدم كه بايد سر تو را ببرم بنگر تا چه رأى ميدهى » ؟ و اسماعيل در پاسخش گفت ( دنبالهء همان آيه ) : « اى پدر انجام كن آنچه را