الشيخ الكليني ( مترجم : مصطفوى )
73
الكافي ( أصول كافى ) ( فارسى )
خواندند ) و سپس نماز صبح گزاردند و بودند تا صبح روشن شد ، نصرانى ديروز ( و مسلمان امروز ) برخاست بخانهاش برود ، آن مرد گفت : كجا ميروى ؟ روز كوتاه است ، و چيزى تا ظهر باقى نمانده ، همراه او نشست تا نماز ظهر را هم گزارد ، باز آن مرد گفت : بين ظهر و عصر مدت كوتاهى است و او را نگه داشت تا نماز عصر را هم خواند سپس برخاست تا بمنزلش رود ، آن مرد گفت : اكنون آخر روز است و از اولش كوتاهتر است ، او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم گزارد ، باز خواست بمنزلش رود ، به او گفت يك نماز بيش باقى نمانده . ماند تا نماز عشا را هم خواند ، آنگاه از هم جدا شدند . چون سحرگاه شد نزدش آمد و در زد ، گفت : كيست ؟ گفت : من فلانى هستم ، گفت : چه كار دارى ؟ گفت : وضو بگير و جامههايت را بپوش و بيا با ما نمازگزار ، تازه مسلمان گفت : براى اين دين شخصى بيكارتر از مرا پيدا كن ، كه من مستمند و عيال وارم . سپس امام صادق عليه السّلام فرمود : او را در دينى وارد كرد كه از آن بيرونش آورد ( زيرا رياضتكشى و فشار يك روز عبادت سبب شد كه بدين نصرانيت خود برگردد ) يا آنكه فرمود : او را در چنين ( سختى و فشار گذاشت و از چنان ( دين محكم و مستقيم ) خارج كرد . باب ديگريست از اين باب 1 - شهاب گويد : شنيدم امام صادق عليه السّلام فرمود : اگر مردم ميدانستند كه خداى تبارك و تعالى اين مخلوق را چگونه آفريده ، هيچ كس ديگرى را سرزنش نميكرد ، عرضكردم : - اصلحك اللَّه - مگر