الشيخ الكليني ( مترجم : مصطفوى )

208

الكافي ( أصول كافى ) ( فارسى )

7 - امام صادق عليه السّلام فرمود : مردى از اصحاب پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله حال زندگيش سخت شد همسرش گفت : كاش خدمت پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله ميرفتى و از او چيزى ميخواستى ، مرد خدمت پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله آمد و چون حضرت او را ديد فرمود : هر كه از ما سؤال كند به او عطا كنيم و هر كه بىنيازى جويد خدايش بىنياز كند ، مرد با خود گفت : مقصودش جز من نيست ، پس بسوى همسرش آمد و به او خبر داد . زن گفت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله هم بشر است ( و از حال تو خبر ندارد ) او را آگاه ساز ، مرد خدمتش آمد و چون حضرت او را ديد فرمود : هر كه از ما سؤال كند به او عطا كنيم و هر كه بىنيازى جويد خدايش بىنياز كند ، و تا سه بار آن مرد چنين كرد . سپس برفت و كلنگى عاريه كرد و بجانب كوهستان شده بالاى كوه رفت و قدرى هيزم بريد و بياورد و به نيم چارك آرد فروخت و آن را به خانه برد و بخورد ، فردا هم رفت و هيزم بيشترى آورد و فروخت و همواره كار ميكرد و اندوخته مينمود تا خودش كلنگى خريد ، باز هم اندوخته كرد تا دو شتر و غلامى خريد و ثروتمند و بىنياز گشت . آنگاه خدمت پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله آمد و گزارش داد كه چگونه براى سؤال آمد و چه از پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله شنيد : پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود ، من كه به تو گفتم : هر كه از ما سؤال كند به او عطا كنيم و هر كه بىنيازى جويد خدايش بىنياز كند .