سليم بن قيس الهلالي الكوفي ( مترجم : افتخار زاده )
308
كتاب سليم بن قيس الهلالي ( تاريخ سياسى صدر اسلام ) ( فارسى )
سليم گفت : ابن غنم به من گفت : اين جريان را به احدى جز تو تعريف نكردهام ولى نه به خدا دو نفر ديگر همچنين سخنانى گفتهاند ، راستش از شنيدن حرفهاى معاذ هول كرده بودم براى حجّ به مكّه شدم ، كسى را ديدم كه به هنگام مرگ بر بالين ابو عبيدهء جرّاح و سالم غلام ابو حذيفه بوده است . سليم گويد : به او گفتم : مگر سالم در نبرد يمامه كشته نشده بود ؟ گفت : چرا ، ولى چون نيمه جانى داشت او را به مدينه آورده بودند . ابن غنم گفت : متولّى مرگ اين دو ، آنچه را كه از ابو عبيده و سالم به هنگام مرگ شنيده بود برايم تعريف كرد كه با آنچه از معاذ شنيده بودم حتى يك حرف كم و زياد نداشت . « 1 » ابان گويد : سليم گفت : سخنان ابن غنم را براى محمد بن ابى بكر تعريف كردم ، گفت : از من نشنيده بگير ، ولى من خود شاهد بودم كه پدرم به هنگام مرگ ، سخنانى مانند سخنان آنان بر زبان آورد ! و عايشه گفت كه : چيزى نيست ! پدرم دارد هذيان مىگويد ! محمد بن ابى بكر گفت : در دورهء خلافت عثمان ، عبد اللَّه بن عمر را ديدم ، آنچه را پدرم بر زبان آورده بود به او گفتم ، پسر عمر به من گفت : از من نشنيده بگير ! به خدا سوگند پدرم هم نه كم و نه زياد ، سخنانى مانند سخنان پدرت بر زبان آورد . بعد عبد اللَّه بن عمر كوشيد حرفش را پس بگيرد زيرا مىترسيد كه اين سخنان را به على بن ابى طالب خبر دهم چرا كه مىدانست به حضرتش ارادت دارم ، لذا گفت : قطعا پدرم هذيان مىگفته است ! نزد امير مؤمنان عليه السّلام آمدم و آنچه را از پدرم شنيده بودم و آنچه را پسر عمر از پدرش به من گفته بود به حضرتش گفتم . امير مؤمنان فرمود : همهء اين سخنان را از قول پدرش و پدرت و از قول ابو عبيده و سالم و معاذ ، كسى برايم گفته كه از تو و از پسر عمر راستگوتر است ! گفتم : اى امير مؤمنان ! او كيست ؟ فرمود : كسى كه با من سخن مىگويد ! محمد بن ابى بكر گفت : دانستم
--> ( 1 ) متن عربى اين چند سطر ( از : ابن غنم به من گفت : اين جريان را به احدى جز تو تعريف نكردهام . . . ) به شدت پريشان و مبهم است كه در ترجمه اين ابهام و پريشانى بر طرف كرديد .